[ ]

چرا نگفتم دلتنگتم؟
چرا نگفتم امروز بیش از همیشه، دلتنگِ توام؟
چرا نگفتم غرق حسرتم؟
چرا نگفتم درگیرِ آرزوی دیدارتم؟
چرا نگفتم، دیدارت، خوشایندترین رویای لحظه های در خود فرورفتنم است؟
چرا نگفتم با خاطرِ تو ناممکنهایم را ز خاطر میبرم؟
چرا سکوت کردم، در پسِ واژگانِ غریبی که فریاد میزدم؟
فریاد میزدم!

فریاد میزنم!
فریادی به عمقِ همیشه، چون کژدمی، خفته در درونم، به گمانم تا همیشه.
خفته در درونم، لال،
باقی با من، چه مخوف،
و این واژه ها که می نویسم با خود،
و آن واژه ها که بیان نکردم با تو،
همه از فریادیست که حقِ پرواز ندارد،
من خود میدانم، که حقِ فریاد ندارم!
ای وای که نوشته هایم عمق ندارند،
افسوس واژه هایم حس ندارند،
راستش را بخواهی، در مقابل فشار این فریاد بر گلوگاهم،
سخنانِ من وزن ندارند،
من،
نگفتم،
و نخواهم گفت...