خاطره

هرازچندگاهی صدای هیجان آب و نفس زدنهای ممتدم، حاصل از چند دقیقه شنای بیوقفه بود، که سکوت و سکون و ظلمت سالن را تسخیر میکرد. و پاهای من که تا زانو در آب رها بود، آرامم کرد، آنچنان که چشمانم بسته شد و تو را دیدم، باور کن، تو بودی آنکه بدن خیس و عریانم را نوازش کرد، گرمم کرد، قطره های رقصان بر بازوانم را نوشید و مرا تا عمق خاطره برد...
افسوس که در آن ناکجای ایام، رهایم کرد.
سردم شد.