لیلی،
واسم آورد فیلم "متچ پوینت" رو،
در اون روزهایِ خفقان آورِ سردرگمی و گیجی، وقتی باید انتخاب میکردم بین ناشناخته ها کمتر از یکی را.

رو هاردم ریخت فیلم "شبهای روشن" رو،
در اولین روزهای تنهایی وقتی هنوز باور نداشتم آنچه دَرَش پیش(پس؟) می رفتم.

برام شِیر کرد فیلم "زن دوم" رو،
وقتی به دنبال معنی می گشتم در میان شعله های محسوس محبت، رفاقت، عشق شاید و بسیاری ناشناخته و خوشایند دیگر.


لیلی جان، چه میکنی با من دختر؟ امان بده چشم بر هم نهم.