گیج

شاید خنده‌دار باشد برایِ اندک دوستانی که از حالِ بدحالِ این روزهایِ من باخبرند، گفتنم از "معجزه".

امیلی، دختریست در سن و سالِ من، که به آرامی در زندگی پیر و جوان وارد شده، به حدِ کفاف جا باز میکند، و با تکیه بر نقطه‌ی کور، عطف، بن‌بستِ زندگیِ آنها، براشان "معجزه" میآورد:
برایِ زنی آزرده که شوهرِ خیانتکارش مرده، چه معجزه‌ای بالاتر از یک نامه‌ی عاشقانه، حاکی از پشیمانی مرد در پشتِ پا زدن به همسرش، در واپسین روزهایِ عمرش؟
برایِ دختر و پسری که بیمارِ رابطه‌هایِ بیمارند، چه معجزه‌ای بالاتر از یک رابطه؟
برایِ مردی که فرصتِ اشتباه را از خود گرفته‌است، چه معجزه‌ای بالاتر از اشتباه؟
...
برایِ امیلی که تنهاست چه معجزه‌ای بالاتر از دوست؟

مختصر بگویم، شاید معجزه همان چیزی باشد که از آن گریزانیم! برایِ منِ این روزها، بریده‌از داشته و نداشته، وامانده در درست و نادرست، هراسان در بود و نبود، شاید معجزه، یک نشست باشد.
برایِ منی که سالها مقاومت کردم، شاید تسلیم شدن، یک معجزه بود! همان باختن برایِ منی که جز بر بُردن نیندیشیده بودم.
برایِ من که به خود خو گرفته‌بودم، معجزه شاید همان دستِ گرمی بود که فشردم.
نمیدانم.. شاید معجزه همینقدر تخ.می باشد.. فردا میداند.. من نمیدانم.. اما فردا میداند..