امشب آخرین شبیست که میتوانم
چمباتمه زده بر سکویِ شومینه، دستانِ همیشه سردم را به لیوانی چای گرم کنم؛
زمینِ خانه را برق بیاندازم و به ردِ به جا مانده از طی اخم کنم؛
بنشینم میانِ پنجره، پاهایم را تاب دهم در خنکیِ شب و خیره به ناکجایی در دوردست سیگار بسوزانم؛
بر پنجهی پا برقصم و به انعکاسِ انعطافم در شیشهها لبخند زنم؛
سکوت کنم از خش و خشِ جاروی ِرفتگرِ همیشه هفتادسالهی محل؛
کتابی بدست گیرم و چشمانم را وا رهانم تا خواب دریابدشان؛
اما
من
امشب
نه چای مینوشم، نه رفت و روب میکنم، نه بر ساختمانها خدایی میکنم، نه میخندم، نه آرام میشوم، نه میخوابم..
چرا که امشب آخرین شبیست که میتوانم.