من عاطفه هستم؛ دخترِ کوچکت. همان که نامِ تو را در شناسنامه دارد و عکست را بر دیوار.
از حالمان بخواهی، میگویمت که پس از تو، در مدرسه چادر به سر میکردیم و به اجبار در نمازهایِ جماعت و مسابقاتِ قرآن شرکت میکردیم؛ شطرنجمان را در کمد پنهان میکردیم و صدایِ هایده را با پنجرههایِ بسته میشنیدیم. پدربزرگ را یادت هست؟ دیگر هرگز در خانهاش دامن به پا نمیکردیم -که نباید و او میگفت که نشاید گرچه ما فقط میفهمیدیم که نباید-.
عرضم به حضورِ عزیزت، که اسممان شد ایثارگر، گرچه بنیادِ ایثارگران سهمِمان نشد، چرا که -گوش نزدیک آر- مادر، زنِ صیغهای نمیشد؛
سرِ مزارت هم، چه بگویم که آرام نداشتیم که "شرم کن، حرمت نگه دار، بکش اون لامصب رو جلو".
همینجور آسه آسه قد کشیدیم و خانومی شدیم، مردم میدیدند، میآمدند خواستگاریمان و میگفتند به به؛ میرفتند خانه و میگفتند دختری که پدر بالایِ سرش نباشد..
پدر،
من را ببخش که چند سالی از نوجوانی به دروغ میگفتم تو در تصادف مردهای.
من را ببخش که در دفترِ خاطراتم به تو گفتم بیغیرتای و من و مادر و خواهر را رها کردهای.
پدر من را ببخش که به هر ناکسی گفتم "پدر".
پدر من را ببخش اگر شایستهات نبودم اما، اما تو را به حرمتِ همان یک سال و اندی که در کنارم بودی، بیا و این حقّت را از گردنِ کلفتِ این جماعت بردار، که ما، در نبودِ تو، شدهایم چوبِ دو سر گه، شدهایم آلتِ هرز.گی، شدهایم ابزارِ انسانکشی، شدهایم چیزی که خوب میدانم تو را هرگز مراد نبود.
+
++
+++
++++
+++++
++++++
+++++++
....