درست یادم نمیاد صمیمیتمون از کی شروع شد.. خیلی زود بود اما.جلسههایِ رسمی شرکت کنارِ هم مینشستیم، هرکی نطقِ اضافی میکرد، پاهامون رو به هم فشار میدادیم. یک مدتی هم عادتمون شده بود این اصطلاحِ "بخورم". مثلا طرف میگفت "لایهی استراتژیکِ سازمان.." ما میگفتیم "لایهتو بخورم". گاهی از همین "خوردن"ها خندهمون میگرفت و نمیتونستیم سرِ جلسه بمونیم.
کم پیش اومد از هم ناراحت بشیم، که اگر میشدیم هم خیلی زود دلتنگی میکردیم، بی هیچ حرفی هم رو بغل میکردیم، آروم میشدیم و باز به قهرمون ادامه میدادیم.
همیشه به من میگفت بویِ زهرِماری میدم، و من واسش توضیح میدادم که این اصطلاحِ زهرِماری رو واسه سیگار استفاده نمیکنن، و اون باز دفعه بعد تکرار میکرد.
یک بار هم به خاطرِ من رفت تویِ دستشویی نیم ساعت گریه کرد.
حالا داره میره و ناله میکنه که گه بگیرند این زندگی رو که توش "رفتن" داره. و میره. من میمونم، با خودم فکر میکنم: گه بگیرند این زندگی رو که توش "رفتن" داره.