+ به نظرت من کی میمیرم؟ چند سالگی؟
- نمیگم. تو میزنی خودتو میکشی آدم ضایع میشه.
+ فرض کن خودکشی نکنم. خوب، چند سالگی؟
- فرضِ محاله.
+ هممم.. پس بگو چند سالگی خودکشی میکنم؟
- خفه شو.
دخترانه
میگم ازش خوشم میاد !
میگه زن داره با دو تا بچه !
میگم پس چرا هی میاد دور و برم ؟
میگه شاید جاک.شه !
میگم به قیافش نمیاد..
میگه بچهها میگن .
میگم بچه ها حسودیشونه !
میگه اونم خوشش میاد ؟
میگم نه په .
میگه ببین حلقه داره ؟
میگم نه ولی دلیل نمیشه که !
میگه خودش میاد بالاخره .
میگم دیر نشه، زود ؟
میگه میخوای واست ته و توشو در بیارم چی به چیه؟
میگم نب بابا، پاشو بریم بسیگاریم .
میگه آره بابا، پاشو بریم بسیگاریم .
میریم و بر نمیگردیم.
میگه زن داره با دو تا بچه !
میگم پس چرا هی میاد دور و برم ؟
میگه شاید جاک.شه !
میگم به قیافش نمیاد..
میگه بچهها میگن .
میگم بچه ها حسودیشونه !
میگه اونم خوشش میاد ؟
میگم نه په .
میگه ببین حلقه داره ؟
میگم نه ولی دلیل نمیشه که !
میگه خودش میاد بالاخره .
میگم دیر نشه، زود ؟
میگه میخوای واست ته و توشو در بیارم چی به چیه؟
میگم نب بابا، پاشو بریم بسیگاریم .
میگه آره بابا، پاشو بریم بسیگاریم .
میریم و بر نمیگردیم.
آخرین بار را هرگز نمیتوان تجربه کرد
امشب آخرین شبیست که میتوانم
چمباتمه زده بر سکویِ شومینه، دستانِ همیشه سردم را به لیوانی چای گرم کنم؛
زمینِ خانه را برق بیاندازم و به ردِ به جا مانده از طی اخم کنم؛
بنشینم میانِ پنجره، پاهایم را تاب دهم در خنکیِ شب و خیره به ناکجایی در دوردست سیگار بسوزانم؛
بر پنجهی پا برقصم و به انعکاسِ انعطافم در شیشهها لبخند زنم؛
سکوت کنم از خش و خشِ جاروی ِرفتگرِ همیشه هفتادسالهی محل؛
کتابی بدست گیرم و چشمانم را وا رهانم تا خواب دریابدشان؛
اما
من
امشب
نه چای مینوشم، نه رفت و روب میکنم، نه بر ساختمانها خدایی میکنم، نه میخندم، نه آرام میشوم، نه میخوابم..
چرا که امشب آخرین شبیست که میتوانم.
چمباتمه زده بر سکویِ شومینه، دستانِ همیشه سردم را به لیوانی چای گرم کنم؛
زمینِ خانه را برق بیاندازم و به ردِ به جا مانده از طی اخم کنم؛
بنشینم میانِ پنجره، پاهایم را تاب دهم در خنکیِ شب و خیره به ناکجایی در دوردست سیگار بسوزانم؛
بر پنجهی پا برقصم و به انعکاسِ انعطافم در شیشهها لبخند زنم؛
سکوت کنم از خش و خشِ جاروی ِرفتگرِ همیشه هفتادسالهی محل؛
کتابی بدست گیرم و چشمانم را وا رهانم تا خواب دریابدشان؛
اما
من
امشب
نه چای مینوشم، نه رفت و روب میکنم، نه بر ساختمانها خدایی میکنم، نه میخندم، نه آرام میشوم، نه میخوابم..
چرا که امشب آخرین شبیست که میتوانم.
دنبال نکن
زندگی که رو به مردگی کرد و پیش(پس؟) رفت و رفت و من را برد و من که پنداشته بودم باید باشد چیزی جایی زمانی، باید و نبود و رفتم و رفته شدم و تیره شدم و محو شدم و خالی شدم و گم شدم و هیچ شدم و بیبود شدم و نبود شدم و نبودم و نیستم و نیستم و نیستم و پایان را نمیدانم(!) کجا گم کردم و هی گم هستم و هی گم کردهاست مرا و هیچ و هیچ و هیچ و هیچ و هیچ و هیچ و هیچ و آه، راستی همین بس که چون به یاد آورد من را پایان، بدرود گویمتان نقطه
Life it seems will fade away drifting further every day
Getting lost w i t h i n m y s e l f nothing matters no one else
I have lost the will(?) to live simply nothing more(!) to give
There is nothing more for me need the end to set me free
Things not what they used to be! missing one inside of me
Deathly lost this can't be real can't stand this HELL I feel
Emptiness is filling me to the point of agony
"Growing darkness" "taking dawn" I was me but now he's GONE
No one but me can save myself but it's TOO LATE
Now I can't think think why I should even try(?)
Yesterday seems as though it never existed
"Death greets me warm"
now I will just say goodbye
Fade to black
Life it seems will fade away drifting further every day
Getting lost w i t h i n m y s e l f nothing matters no one else
I have lost the will(?) to live simply nothing more(!) to give
There is nothing more for me need the end to set me free
Things not what they used to be! missing one inside of me
Deathly lost this can't be real can't stand this HELL I feel
Emptiness is filling me to the point of agony
"Growing darkness" "taking dawn" I was me but now he's GONE
No one but me can save myself but it's TOO LATE
Now I can't think think why I should even try(?)
Yesterday seems as though it never existed
"Death greets me warm"
now I will just say goodbye
Fade to black
آی
اولین نبودی،
آخرین همه نخواهیبود،
لیک روزی بودی،
و دیگر هرگز، هیچ روزی، نخواهی بود.
این، درد دارد.
آخرین همه نخواهیبود،
لیک روزی بودی،
و دیگر هرگز، هیچ روزی، نخواهی بود.
این، درد دارد.
سلام پدر
من عاطفه هستم؛ دخترِ کوچکت. همان که نامِ تو را در شناسنامه دارد و عکست را بر دیوار.
از حالمان بخواهی، میگویمت که پس از تو، در مدرسه چادر به سر میکردیم و به اجبار در نمازهایِ جماعت و مسابقاتِ قرآن شرکت میکردیم؛ شطرنجمان را در کمد پنهان میکردیم و صدایِ هایده را با پنجرههایِ بسته میشنیدیم. پدربزرگ را یادت هست؟ دیگر هرگز در خانهاش دامن به پا نمیکردیم -که نباید و او میگفت که نشاید گرچه ما فقط میفهمیدیم که نباید-.
عرضم به حضورِ عزیزت، که اسممان شد ایثارگر، گرچه بنیادِ ایثارگران سهمِمان نشد، چرا که -گوش نزدیک آر- مادر، زنِ صیغهای نمیشد؛
سرِ مزارت هم، چه بگویم که آرام نداشتیم که "شرم کن، حرمت نگه دار، بکش اون لامصب رو جلو".
همینجور آسه آسه قد کشیدیم و خانومی شدیم، مردم میدیدند، میآمدند خواستگاریمان و میگفتند به به؛ میرفتند خانه و میگفتند دختری که پدر بالایِ سرش نباشد..
پدر،
من را ببخش که چند سالی از نوجوانی به دروغ میگفتم تو در تصادف مردهای.
من را ببخش که در دفترِ خاطراتم به تو گفتم بیغیرتای و من و مادر و خواهر را رها کردهای.
پدر من را ببخش که به هر ناکسی گفتم "پدر".
پدر من را ببخش اگر شایستهات نبودم اما، اما تو را به حرمتِ همان یک سال و اندی که در کنارم بودی، بیا و این حقّت را از گردنِ کلفتِ این جماعت بردار، که ما، در نبودِ تو، شدهایم چوبِ دو سر گه، شدهایم آلتِ هرز.گی، شدهایم ابزارِ انسانکشی، شدهایم چیزی که خوب میدانم تو را هرگز مراد نبود.
+
++
+++
++++
+++++
++++++
+++++++
....
از حالمان بخواهی، میگویمت که پس از تو، در مدرسه چادر به سر میکردیم و به اجبار در نمازهایِ جماعت و مسابقاتِ قرآن شرکت میکردیم؛ شطرنجمان را در کمد پنهان میکردیم و صدایِ هایده را با پنجرههایِ بسته میشنیدیم. پدربزرگ را یادت هست؟ دیگر هرگز در خانهاش دامن به پا نمیکردیم -که نباید و او میگفت که نشاید گرچه ما فقط میفهمیدیم که نباید-.
عرضم به حضورِ عزیزت، که اسممان شد ایثارگر، گرچه بنیادِ ایثارگران سهمِمان نشد، چرا که -گوش نزدیک آر- مادر، زنِ صیغهای نمیشد؛
سرِ مزارت هم، چه بگویم که آرام نداشتیم که "شرم کن، حرمت نگه دار، بکش اون لامصب رو جلو".
همینجور آسه آسه قد کشیدیم و خانومی شدیم، مردم میدیدند، میآمدند خواستگاریمان و میگفتند به به؛ میرفتند خانه و میگفتند دختری که پدر بالایِ سرش نباشد..
پدر،
من را ببخش که چند سالی از نوجوانی به دروغ میگفتم تو در تصادف مردهای.
من را ببخش که در دفترِ خاطراتم به تو گفتم بیغیرتای و من و مادر و خواهر را رها کردهای.
پدر من را ببخش که به هر ناکسی گفتم "پدر".
پدر من را ببخش اگر شایستهات نبودم اما، اما تو را به حرمتِ همان یک سال و اندی که در کنارم بودی، بیا و این حقّت را از گردنِ کلفتِ این جماعت بردار، که ما، در نبودِ تو، شدهایم چوبِ دو سر گه، شدهایم آلتِ هرز.گی، شدهایم ابزارِ انسانکشی، شدهایم چیزی که خوب میدانم تو را هرگز مراد نبود.
+
++
+++
++++
+++++
++++++
+++++++
....
:*
درست یادم نمیاد صمیمیتمون از کی شروع شد.. خیلی زود بود اما.جلسههایِ رسمی شرکت کنارِ هم مینشستیم، هرکی نطقِ اضافی میکرد، پاهامون رو به هم فشار میدادیم. یک مدتی هم عادتمون شده بود این اصطلاحِ "بخورم". مثلا طرف میگفت "لایهی استراتژیکِ سازمان.." ما میگفتیم "لایهتو بخورم". گاهی از همین "خوردن"ها خندهمون میگرفت و نمیتونستیم سرِ جلسه بمونیم.
کم پیش اومد از هم ناراحت بشیم، که اگر میشدیم هم خیلی زود دلتنگی میکردیم، بی هیچ حرفی هم رو بغل میکردیم، آروم میشدیم و باز به قهرمون ادامه میدادیم.
همیشه به من میگفت بویِ زهرِماری میدم، و من واسش توضیح میدادم که این اصطلاحِ زهرِماری رو واسه سیگار استفاده نمیکنن، و اون باز دفعه بعد تکرار میکرد.
یک بار هم به خاطرِ من رفت تویِ دستشویی نیم ساعت گریه کرد.
حالا داره میره و ناله میکنه که گه بگیرند این زندگی رو که توش "رفتن" داره. و میره. من میمونم، با خودم فکر میکنم: گه بگیرند این زندگی رو که توش "رفتن" داره.
اینگونه
+ این جانمازارم بردار ببر.
- چرا؟ حالا شاید لازمت شد. یوخ دیدی برگشتی به اسلام.
+ ها ها، خُب یکیشو بذار.
- نه.. حیفه.. حالا یه وخ دیدی مهمون اومد خواست بهت اقتدا کنه.
+ آینده نگریَت را!
- چرا؟ حالا شاید لازمت شد. یوخ دیدی برگشتی به اسلام.
+ ها ها، خُب یکیشو بذار.
- نه.. حیفه.. حالا یه وخ دیدی مهمون اومد خواست بهت اقتدا کنه.
+ آینده نگریَت را!
فقط همین
وقتی میگویم دوستت دارم.. ذوقزده شو، بپر از جا، خیره شو در چشمهایم، بگذار چشمهایت برق بزنند، نگو که "من هم" -نیازی نیست-، اما بگو که چقدر منتظرِ واژههایم بودی، بگذار بدانم چقدر منتظرم بودی، بگذار خیال کنم خیلی منتظرم بودی، رحم کن، رحمم کن..
عجبا
تو چه "عزیزتر از جان" بودی که بی مجالِ یک سخن حتی، رفتی!
دیدهام پیش از ستاندنِ "جان"، رخصت میدهند تا بیانِ واپسین واژهها.
دیدهام پیش از ستاندنِ "جان"، رخصت میدهند تا بیانِ واپسین واژهها.
رفته با بچه ها لی لی بازی کنه
شناسنامهام بیست و چهار ساله است
چهرهام بیست و هشت
حرفهایم را بخوانی، سی و هشت را دارد
و چون تعدادِ طپشهایِ قلبم را نرمال کنی، از چهل و چهار میگذرد
مغزم فرسوده شده
از دلم بپرسی اما.. راستی.. کجاست؟
چهرهام بیست و هشت
حرفهایم را بخوانی، سی و هشت را دارد
و چون تعدادِ طپشهایِ قلبم را نرمال کنی، از چهل و چهار میگذرد
مغزم فرسوده شده
از دلم بپرسی اما.. راستی.. کجاست؟
حالا زوده
یک چیزی یک روزی یک جایی گم شدهاست؛ که جز با مویِ سپید و دندانِ زرد و چشمهایِ چروک، نتوانی بیابیش.
شورایِ حل اختلاف
نشستهایم دورِ هم، سنگهامان را وابکَنیم، راضی اگر نشدیم، میکوبیمشان بر سرِ یکدیگر - سنگهامان را-.
گیج
شاید خندهدار باشد برایِ اندک دوستانی که از حالِ بدحالِ این روزهایِ من باخبرند، گفتنم از "معجزه".
امیلی، دختریست در سن و سالِ من، که به آرامی در زندگی پیر و جوان وارد شده، به حدِ کفاف جا باز میکند، و با تکیه بر نقطهی کور، عطف، بنبستِ زندگیِ آنها، براشان "معجزه" میآورد:
برایِ زنی آزرده که شوهرِ خیانتکارش مرده، چه معجزهای بالاتر از یک نامهی عاشقانه، حاکی از پشیمانی مرد در پشتِ پا زدن به همسرش، در واپسین روزهایِ عمرش؟
برایِ دختر و پسری که بیمارِ رابطههایِ بیمارند، چه معجزهای بالاتر از یک رابطه؟
برایِ مردی که فرصتِ اشتباه را از خود گرفتهاست، چه معجزهای بالاتر از اشتباه؟
...
برایِ امیلی که تنهاست چه معجزهای بالاتر از دوست؟
مختصر بگویم، شاید معجزه همان چیزی باشد که از آن گریزانیم! برایِ منِ این روزها، بریدهاز داشته و نداشته، وامانده در درست و نادرست، هراسان در بود و نبود، شاید معجزه، یک نشست باشد.
برایِ منی که سالها مقاومت کردم، شاید تسلیم شدن، یک معجزه بود! همان باختن برایِ منی که جز بر بُردن نیندیشیده بودم.
برایِ من که به خود خو گرفتهبودم، معجزه شاید همان دستِ گرمی بود که فشردم.
نمیدانم.. شاید معجزه همینقدر تخ.می باشد.. فردا میداند.. من نمیدانم.. اما فردا میداند..
امیلی، دختریست در سن و سالِ من، که به آرامی در زندگی پیر و جوان وارد شده، به حدِ کفاف جا باز میکند، و با تکیه بر نقطهی کور، عطف، بنبستِ زندگیِ آنها، براشان "معجزه" میآورد:
برایِ زنی آزرده که شوهرِ خیانتکارش مرده، چه معجزهای بالاتر از یک نامهی عاشقانه، حاکی از پشیمانی مرد در پشتِ پا زدن به همسرش، در واپسین روزهایِ عمرش؟
برایِ دختر و پسری که بیمارِ رابطههایِ بیمارند، چه معجزهای بالاتر از یک رابطه؟
برایِ مردی که فرصتِ اشتباه را از خود گرفتهاست، چه معجزهای بالاتر از اشتباه؟
...
برایِ امیلی که تنهاست چه معجزهای بالاتر از دوست؟
مختصر بگویم، شاید معجزه همان چیزی باشد که از آن گریزانیم! برایِ منِ این روزها، بریدهاز داشته و نداشته، وامانده در درست و نادرست، هراسان در بود و نبود، شاید معجزه، یک نشست باشد.
برایِ منی که سالها مقاومت کردم، شاید تسلیم شدن، یک معجزه بود! همان باختن برایِ منی که جز بر بُردن نیندیشیده بودم.
برایِ من که به خود خو گرفتهبودم، معجزه شاید همان دستِ گرمی بود که فشردم.
نمیدانم.. شاید معجزه همینقدر تخ.می باشد.. فردا میداند.. من نمیدانم.. اما فردا میداند..
غم بود، اما کم بود.
بچه که بودم میگفتم وقتی عروس شدم، مهریهام رو میکنم یه شاخه گل رز-اونوقتها فقط قرمزش بود-. دلیل هم میآوردم که اینجوری هر وقت خواستیم طلاق بگیریم، طرف باید میومد مهریهم رو میداد، مجبور بود بیاد به دستم یه شاخه گل رز بده و خوب همین برخورد باعث میشد باز عاشق بشیم و خلاصه از همین حرفها... .
بچه بودم!
بچه بودم!
میترسم.
"- پات رو چرا بستی به تخت؟
+ پام رو؟ پام رو بستم که اگه یه وخ زمین سقوط کنه، طوری نشم."
-حسین پناهی
+ پام رو؟ پام رو بستم که اگه یه وخ زمین سقوط کنه، طوری نشم."
-حسین پناهی
اشتراک در:
نظرات (Atom)