دوشنبه روز چهارم جنگ دوازده روزه شونزده جون

 صبح عمو میره خونه. دیگه همه شهر تعطیله. نه اداره نه بانک نه دادگاه نه مجلس. هیچی.

گاه ایران هم موشک میزنه که تخریب کمی داره. اونها اما تیکه تیکه شهر رو دارن داغون میکنن. 

برنامه شمال کنسل شد و دانیال نمیاد.

عصر به بعد تقریبا هر کی باقی مونده داره از شهر میره. توییتر همه عکس خونه هاشون رو گذاشتن که دارن ترکشون میکنن. غم و اندوه توییتر رو گرفته. خونه هایی که با عشق ساختن و چیدن رو رها میکنن و میرن با این فکر در جریان که شاید دیگه هیچوقت اون خونه رو اون شکلی که ترک کردن نبینن.

حدود ساعت چهار عصره که نوتیف خبر وحید آنلاین میاد. اسراییل گفته ساکنین منطقه سه تهران تخلیه کنن. وی پی ان وصل نمیشه و نمیتونم نقشه اعلامی رو ببینم. تلوزیون رو چک میکنم اینترنشنال اعلام میکنه خبر رو و ادامه میده که نقشه شامل مناطق ولنجک و توچال و سعادت آباده. وسط خونه ایستادم و تو سرم میزنم. صدای همسایه رو میشنوم که صبح داشتن میرفتن. در رو باز میکنم و میگم شما دارید چه کار میکنید گفتن ولنجک رو میزنن؟ میگه صبح خواستیم بریم جاده بسته بود الان داریم میریم یه جای دیگه. مستاصل، در انتهای استیصال میپرسم: شما کجا میرید؟ دختر همسایه جواب میده میریم دماوند باغمون.. چرا فکر میکردم که الان اسم یک محله تهران رو میارن و من هم میرم همونجا؟
زنگ میزنم به عمو که قرار بود بیاد، میگم نیا گفتن ولنجک رو میزنن میگه باشه. میگم تو کجا میری؟ میگه هیچی! خونه. میگم خونه تو هم منطقه سه حساب میشه میگه نه بابا. عصبانی میشم از بی خیالیش و تلفن رو قطع میکنم.

به شیرین زنگ میزنم و میگم گفتن ولنجک. میگه چی کار میکنی؟ میگم نمیدونم کجا برم. میگه میرم دم خونه علی اینا. شب رو فوقش تو ماشین میمونم. حداقل نزدیک دانیال باشم. میگه باشه.

کوله و طناز رو برمیدارم میرم تو ماشین میشینم پشت فرمون. با خودم فکر میکنم کجا برم؟ کدوم منطقه؟
به پویا پیام میدم روی میت. تنها مسیری که فیلتر نیست. میگم وحید آنلاین رو ببین و نقشه رو بده من برم بیرون نقشه. جواب میده پایین نمایشگاهه، خونه تو نیست. 

سخنگوی دولت تو تلوزیون میگه نگران نباشید هیچی نمیشه بمونید تو خونه هاتون. میدونیم که دروغ میگه.

پویا که گفت خونه من نیست برمیگردیم بالا با طناز. به شیرین زنگ میزنم و میگم پایین نمایشگاهه. میگه پس برو تو حیاط. تو ساختمون نمون. میگم باشه.

به عمو زنگ میزنم میگم من میمونم خونه تو هم بیا. منطقه تو هست منطقه من نیست. میگه نون بگیرم؟ میگم مهم نیست.

کوله و طناز رو برمیدارم میریم به سمت حیاط. توی پارکینگ سه تا ماشین مونده که یکیش ماشین منه. یه ماشین دیگه بالای پله های حیاطه خانومی داره وسایلش رو میذاره تو صندوق. میرسم بهش و میگم شما کجا میرید؟ میگه نمیدونم فقط از منطقه دور... که صدای انفجارها میاد و آسمون سیاه میشه

جفتمون میزنیم زیر گریه. من خیلی میلرزم. دود سیاه از جنوب میاد آسمون بالا سرمون رو میگیره. گریه میکنیم. هنوز صدای انفجار و پدافند تواما میاد. بالای پله ها خشک شدم. طناز میلرزه. زن با اشک وسایلش رو پشت ماشین میذاره. صدای انفجار قطع شده و فقط صدای پدافند میاد. دستم رو محکم به میله های پله های حیاط میگیرم و میرم تو حیاط. سخت میلرزم به طوری که راه رفتن برام دشوار شده. سرایدار و بچه ش ایستادن و سراسیمه آسمون رو نگاه میکنن. زنی  داره فرشش رو توی حیاط میشوره. به سختی به سمت نیمکت وسط حیاط میرم. طناز رو به درخت میبندم و میشینم و توییتر رو باز میکنم. صدا و سیما رو زدن.

بوی سوختگی هوا رو پر کرده. آسمون بالای حیاط وسیع مجتمع پر دود و سیاهیه. فیلم لحظه انفجار صدا و سیما توییتر رو پر میکنه. مجری با صلابت به حرف زدنش ادامه میده و میگه این صدایی که میشنوید صدای ظلم و تجاوزه. اشک میریزم آروم آروم.

شیرین مدام جویای وضعیته و میگه تو حیاط بمون.

عمو داره از سمت توانیر و ونک و صدا و سیما میاد. بهش زنگ میزنم و جواب نمیده.. دو ساعتی به همین منوال میگذره. زن همسایه که مشغول شستن فرشه برای سرایدار تعریف میکنه که از سفر برگشتن و دیدن آب یخچال ریخته کف خونه و باز دارن میرن سفر.. هیچ نمیفهممشون. ازشون عکس میگیرم.

عمو بلاخره جواب میده و میگه نون بربری گرفتم و دارم میرسم. میگه چرا جواب نمیدادی پرت و پلا میگه. میگم من امشب رو تو حیاط میمونم. مجابم میکنه که حیاط خطرناکتره به خاطر شیشه. برمیگردم بالا. عمو هم میرسه. نون بربری تازه گرفته.

به سمت شب میریم. میگم قرص سیتالوپرام گرفتی؟ میگه یادم رفت الان میرم میگیرم. میگم من هم میام. طناز نگاهم میکنه. میگم ما هم میایم و سه تایی میریم به سمت داروخانه. نیم ساعتی پیاده روی داره. عمو میگه چرا؟ میگم مدام پنیک دارم و حالم خرابه. میریم و میرسیم به داروخانه شبانه روزی. بسته ست. سیگار میخرم. میریم پارک روبرو. آدمها زیر انداز انداختن و نشستن.ما هم روی یک نیمکت میشینیم. صدای انفجار و پدافند بلند میشه. حدود هشت و نه شبه. مردم کم کم دور هم جمع میشن. هر کی یه چیزی میگه. ما هم میریم نزدیکشون و سعی میکنیم ببینیم اما چیزی معلوم نیست. از هر جهت اما صدای پدافند و انفجار میاد. هر کی یک چیزی میگه. اگر جمع و جامعه و سوگ جمعی عکس بود، میشد یک عکس از ما بازماندگان در تهران در اون پارک.

برمیگردیم خونه. عمو ماشین رو برمیداره بره دنبال دارو. من توییتر رو چک میکنم. آخر شبه و خیلیها دارن برمیگردن چون هفت هشت ساعت و جاده قفل بودن. آخر شب خیلیها دوباره از خونه هاشون عکس میذارن یا عکسهای قبلی رو کوت میکنن که برگشتیم. تا چهار پنج ساعت بعد که..

یکشنبه روز سوم جنگ دوازده روزه پونزده جون

 صبح زوده. عمو رفته اداره. به پرنیان پیام میدم. میگم اگر من مردم تا همیشه هوای دانیال رو داشته باش. هر کاری که کرد تو حواست بهش باشه. بهم زنگ میزنه. خوابیده توی تخت. تصویر وصل میشه. صورتش ورم کرده از گریه. تا صورت هم رو میبینیم زار میزنیم. زار میزنیم. زار میزنیم.

نمیتونه از توی تخت بلند بشه. نمیتونم سیگار روشن نکنم. شیرین رفته همدان. نرگس و توحید روسیه گیر افتادن. میگم خودم میرم میگیرم میگه برو پاسداران بگیر. حدود ظهره که راه میفتم. همت رو دارم به سمت شرق میرم. شهر خلوته. مرجان زنگ میزنه میگه بیا بریم کردان. میگم بدون دانیال جایی نمیام و برای فردا جا گرفتم ببرمش شمال. داریم با هم حرف میزنیم که یهو از سمت راست اتوبان صدای انفجارهای پیاپی میاد. به هیچی فکر نمیکنم و فقط فرمون رو میگیرم سمت لاین سرعت. کسی نیست تو اتوبان و تصادفی نمیشه. فقط گاز میدم. مرجان هم از پشت تلفن صدای انفجار رو شنیده. بغض کرده و ترسیده. میگه پسرش میگه نمیاد کردان چون باباش تهرانه و نگران باباشه. تلفن رو قطع میکنم. میرسم پاسداران. هزار دلار میگیرم. برمیگردم خونه. تلوزیون رو روشن میکنم. زمانی که همت و پاسداران بودم، تجریش رو زده.

میگن آب منطقه یک قطع میشه. شروع میکنم آب جمع کردن.

عصر زنگ میزنم به دانیال. میگه مامان این هفته نمیخوام بیام پیشت. حسابی قاطی میکنم. میگم امکان نداره. من سه روزه دارم پاره میشم. باید بیای. عصبانی میشه میگه نمیام. میگم چرا میگه بابا برام بازی پلی استیشن خریده امشب میرسه. میگم اصلا مهم نیست. بازی برای بعد. باید بیای. عصبانی میشه میگه نمیام. میگم دانیال، یا میای یا از این به بعد طبق قانون میای پیش من. سه شنبه عصر میای پنجشنبه عصر میری. دیگه دلم تنگ شده واسه تو و واسه اون ندارم. یا فردا میای یا دیگه باهات راه نمیام. عصبانی میشه میگه اگه میخوای این کار رو کنی اصلا دیگه پیشت نمیام و تلفن رو قطع میکنه.

پنج دقیقه بعد علی پیام میده چه خبره؟ میگم هیچی از این به بعد طبق روال حکم دادگاه میبرم و میارمش که هر بار واسه من اینجوری بازی درنیارید. زنگ میزنه. قاطی بازی درمیاره. میگه من همیشه طبق قانون بودم میگم آفرین باز هم باش. میگه من از همه جا بیخبر واسه چی به بچه میگی بابات کاری کرده که تو نیای. میگم قطعا بازی خریدنت واسه امشب ربطی به این نداره که فردا قرار بود ببرمش شمال. میگه دیوونه ای و قطع میکنم.

زار سگ میزنم.

پیش از غروبه. طناز رو برمیدارم و میریم پارک همیشگی. هیچ کسی تو خیابون نیست. هیچ ماشینی عبور نمیکنه. میرسیم به پارک. شهر در سکوت غیرقابل باوریه. مرکز خرید روبرومون بسته ست. پارک هیچکس نیست. پرپروک و قهوه فروشی کنارش تعطیله. گربه ها و سگها هم کم شدن. با طناز وارد پارک میشیم. برجهای سعادت آباد ازشون دود بلند میشه. شهر بوی سوختگی میده. از برجها عکس میندازم میایستم به سمت جنوب . میچرخم به سمت کوه های شمال. پویا زنگ میزنه. ویدیوکال. جواب میدم. در اولین جمله میگه ا؟! تو که هنوز تهرانی. هیچی نمیگم میشکنم روی زمین و زار میزنم. در حال رانندگیه. سکوتش و زار زدنم.

فقط میگه: ای بابا.

کمی که نفسم بالا میاد میگم دانیال نیومد. 

یک ساعت روی زمین پارک ضجه میزنم. طناز کنارم میشینه و میچسبه بهم. پویا باهام حرف میزنه. فقط از جنگ میگیم. چی میشه؟ چی بشه بهتره؟ چی کار کنیم؟ قحطی بشه چی؟ یکیمون بمیره چی؟ پرنیان چه میکنه؟ دانیال چی میشه؟ چه کار کنیم؟ یک ساعتی حرف میزنیم. کم کمه که عمو بیاد. هوا داره تاریک میشه. برمیگردم سمت خونه. عمو میاد.

مرجان تو راه کردانه. عمو شب میاد پیشم. رو تخت دانیال میخوابه. روی مبل میخوابم مقابل ایران اینترنشنال.

کمی آب جمع کردم. فاضلاب و آب تجریش تخریب شده.

شب غرب تهران میلرزه. به علی پیام میدم. میگم پونک رو زدن. میگه شهران بود. به رضا پیام میدم میگه سر کوچه مون بود ما رفتیم شمال. جمال رفته سنندج. زن و بچه احد رفتن کرج. محمد رفته بینیس. مرجان رفته کردان. شیرین رفته همدان. علی میگه بچه خواب بود نفهمید.

شنبه روز دوم جنگ دوازده روزه چهارده جون

 روی مبل خوابیده بودم وایران اینترنشنال روشن بود. گاهی میزدم بی بی سی اما هیچکدوم به روز نبودن. وحید آنلاین از همه بهتر کاور میکرد. گروه تلگرامی شرکت پر شده بود از اخبار انفجار. همه خایه کرده بودیم حتی اگر چیزی نمیگفتیم. حتی اگر شوخی میکردیم. که من شوخی نمیکردم. من فقط ترسیده بودم.

حدود چهار اینطورای صبح بود که باز صداها زیاد شد. من ولنجک بودم. صدا میومد. بیست دقیقه بعد اخبار میگفت شرق رو زدن. همون لحظه جنوب رو زدن. حالا یه شهر دیگه. حالا یه منطقه دیگه. پشت سر هم اخبار و فیلمهای انفجار میومد. همه خایه کرده بودیم. همه.

شرکتها باز بودن. بانکها باز بودن. در روزهای بعد یکی یکی تعطیل میکردن. دولت به تعطیلی شهر اعتراف نمیکرد اما یک روز به یک بهانه و روز دیگه به یک بهانه دیگه یک ارگانی اداره ای جایی رو تعطیل میکرد. شرکتهای خصوصی اغلب باز بودن.

من پشت میز کارم مینشستم. سعی میکردم کار کنم اما حتی یک خط حتی یک کلمه کد نمیزدم. گوشی از دستم نمیفتاد. تلوزیون تمام مدت روشن بود. عمو صبح رفته بود اداره. تخم نمیکردم طناز رو ببرم بیرون. سعی میکردم تو خونه یه کاری کنم. نظافتی چیزی. پرنیان مدام پیام میداد و جویای شرایط میشد. با هم حرف میزدیم. پویا پیام میداد. مهدی پیام میداد. شیرین درگیر پیدا کردن ماشین بود که بره همدان. مردم کم کم حرف از تخلیه تهران میزدن. اکثرا به سمت شمال. 

طناز بدغذایی میکرد. دستشویی نمیکرد. من تو خونه راه میرفتم. مدام راه میرفتم. موزیک نمیذاشتم برخلاف همیشه. صدای تلوزیون کم بود که اگر صدای انفجار اومد بشنوم. چرا احساس امنیت میکردم که حواسم به صدای انفجار باشه؟ اگر میشنیدم یا نمیشنیدم چه فرقی میکرد؟

شش ماهی گذشته و بعضی چیزها یادم رفته. پیامها رو میبینم و یادم میاد. پویا نوشته نترس زنده میمونید. نوشته شده بیام لب مرز بگیرمتون میام. نوشتم میترسم. از اینکه  براش نوشتم امروز نتونستم آب معدنی پیدا کنم. مغازه ها نداشتن. 

یکی از همکارها سمت غرب بود. مدام ازش آمار غرب رو میگرفتم. چه کمکی میکرد؟ نمیدوونم. چه کمکی میکرد که بدونم بچه م الان چه صدایی رو میشنوه و چه صدایی رو نه؟ نمیدونم.

مشتری عراق پیگیر کار بود. نمیتونستم بشینم پای کار. نمیتونستم کدها رو بخونم. کم کم وی پی انها وصل نمیشد.

به دانیال زنگ زدم. سعی کردم مثل همیشه حرف بزنم. حوصله حرف زدن نداشت. 

میگن بنزین رو سهمیه ای کردن فقط بیست لیتر. باک خالی نیست اما پر هم نیست. 

غروب میشه عمو هنوز نیومده. تو تلگرام میبینم که بعد ساعت هشت دیگه بنزین نمیدن سریع میزنم تو خیابون. کوله رو با خودم

 برداشتم. به محمد پیام میدم که اگر من تا یک ساعت دیگه جواب ندادم یعنی چیزی شده. کوله هر چی داره مال پرنیانه. به پرنیان پیام میدم که این شماره محمده اگه تا یک ساعت دیگه خبری ازم نبود ازش پیگیر شو.

میرسم پمپ بنزین یادگار. به صاحبخونه پیام میدم که این شماره عموی منه. اگر اتفاقی برام افتاد همه وسایل و پول رهن و همه چیز رو بده بهش. زنگ میزنه. میگه نگران نباش چیزی نمیشه ایشالا. میفهمم که خواسته مطمین شه خودم بودم. بهش میگم فردا میرم شمال اما اگه نبودم به عمو همه چیز رو تحویل بده. بیست لیتر بنزین میزنم. باک پر میشه. برمیگردم خونه و چندین و چند کنسرو و آب میخرم برای فردا که قراره بریم شمال. 

شب عمو اومد.

 غذای دیشب رو خوردیم. تو اتاق دانیال خوابید. روی مبل مقابل ایران اینترنشنال خوابیدم. 

جمعه روز اول جنگ دوازده روزه سیزده جون

 حدود چهار صبح از سر و صدای انفجار بیدار شدم. اول فکر کردم رعد و برقه. بعد فکر کردم جشن و آتش بازی. ادامه دار بود اما. گوشی رو برداشتم و ساعت رو که دیدم سریع توییتر رو باز کردم: دو دقیقه بود که جنگ آغاز شده بود.

از جا پریدم و ایران اینترنشنال رو باز کردم. حالا دیگه شاید ده دقیقه ای گذشته بود. فکر میکردم مثل چند دفعه سال گذشته باشه اما ایران اینترنشنال اعلام کرد که چند تن از سران سپاه کشته شدن. این بار کشته دادیم.

رفتم سراغ کمد کیف پارسال رو برداشتم، طلاها و دلارها رو توش گذاشتم. زنگ زدم شیرین. گفتم بیداری؟ گفت آره. گفتم کیف جمع کن. گفت چرا؟ گفتم جنگه. تعجب کرد. تازه فهمیدم که به خاطر پیام دیشبم تلفن رو جواب داده. شب قبل، پنج شنبه شب بهش گفته بودم که اگر بلایی سر من اومد بدون کار علیه. پرسید چرا و گفتم که دنبال پاسپورت دانیال بودم و وحشی بازی در آورد. حس میکنم ممکنه بیاد سراغم. حالا اما به خاطر علی به شیرین زنگ نزده بودم، متوجهش کردم که به خاطر جنگ بهش زنگ زدم.

بعد زنگ زدم عمو. بیدار بود و میخندید. گفتم چه کار کنیم گفت هیچی بشینیم ببینیم چی میشه. حالا دیگه شاید یک ساعتی گذشته بود از انفجارها اما باز صدا میومد. این سابقه نداشت. اینترنشنال یکی یکی سردارهای سپاه کشته شده رو معرفی میکرد. سردار باقری قلبم رو فشرده کرد. کوله رو گذاشتم کنار مبل و نشستم رو به تلوزیون..

ساعتها میگذشت و من مقابل تلوزیون بودم. تو توییتر بودم. تو گروه بچه های شرکت تو تلگرام. همه وحشت کرده بودیم و منتظر بودیم ببینیم کی میخواد تمومش کنه. اونچه که عجیب بود، یک طرفه بودن جنگ بود. جمهوری اسلامی هیچ واکنشی نشون نمیداد. هر لحظه عصبانی تر میشدم. نشستیم که بکشنمون؟

صبح بود که عمو زنگ زد و گپ زدیم. متعجب بود که چرا اینها واکنشی نشون نمیدن. من هم. همچنان پای تلوزیون و توییتر و تلگرام بودم. حدود ظهر بود باز عمو زنگ زد. هر دو سه ساعت یک بار صدا میشنیدم. بعضی ساعتها هم که صدایی نبود اخبار از انفجار در یک نقطه دیگه تهران بود. عصر که شد و عمو برای بار سوم زنگ زد فهمیدم که بیقراره. گفتم بیا اینجا. اومد. 

بی تاب بودم. تو خونه تند تند راه میرفتم. بی هدف. تلوزیون تمام مدت روشن بود. گوشی تو دستم. حدود غروب بود که تلوزیون اعلام کرد ایران پدافند روشن کرده. چندین ساعت بعد از شروع حمله. بیش از دوازده ساعت بعد از شروع حمله. گفتم ایول. و تازه با عمو شروع به صحبت کردیم که دهنشون سرویس، بلاخره از خواب بیدار شدن. از تحقیری که حس کرده بودیم گفتیم. دل خوش که هیچ، ما سراسر کینه ایم از جمهوری اسلامی اما تعرض به ایران؟ حمله به ایران؟ هر مادرقحبه دیگه ای هم که اینجا بود باید خوار متجاوز رو میگایید و قطعا در این هیچ شکی نبود. 

عمو میگفت کنار پنجره نشین. پرده ها رو بکش که شیشه نریزه. طناز رو بیرون نبردم. ترسیده بودم. ترسیده بودیم. به حرفهای عمو گوش میدادم. بلاخره اون یک جنگ رو دیده بود.

حدود شب بود که به علی پیام دادم. گفتم دانیال رو میدی فردا ببرم شمال؟

گفت الکی شلوغش نکن، آدم عادی رو نمیزنن. تو هم اگه میخوای ببریش جایی روز خودت دوشنبه ببر و پنج شنبه برگردون.

جوابی ندادم.

زنگ زدم به دانیال و حالش رو پرسیدم. نمیدونستم چقدر میدونه و چه قدر نمیدونه. کم کم از حرفهاش فهمیدم که کاملا میدونه داره چی میشه. پرسیدم میترسی؟ گفت آره. گفتم حق داری. من هم میترسم اما هر چی باشه من و بابا کنارتیم. 

اون شب تا صبح مقابل تلوزیون و روی مبل خوابیدم. عمو تو اتاق دانیال خوابید. گاهی بیدار میشد و میگفت نترس دخترم.. چیزی نمیشه.. خدای بچه ت هم بزرگه..

انگار یادش رفته بود خدا، هیچوقت بزرگ و بزرگوار نبوده.

دلتنگی

 دیروز صبح با سرگیجه و هنگ اور بیدار شدم. بهش گفتم امیدوارم آدم مناسبت رو پیدا کنی تشکر کرد و رفت. نشستم یک قهوه خوردم و با خودم گفتم امروز باید دو ساعتی وقت آزاد کنم که بهش فکر کنم. به اتفاقای که در این دو سه ماه بینمون گذشت و آنچه حس کردم آنچه فکر کردم. باید فکر کنم، شاید بنویسم و قطعا بسیار گریه کنم. دیروز به شب رسید و وقت نشد.

صبح خسته و خوابآلود بیدار شدم. سریع جمع کردم که آماده جلسه بشم که یادم افتاد داشتم خواب دانیال رو میدیم. تیشرت طوسی، شونه های پهن، پوز خوابیدنش روی زمین وقتی دو سه ساله بود و روی زمین ماشین بازی میکرد و نوازش کمر و موهاش. منفجر شدم. از دلتنگی منفجر شدم. از دلتنگی پسرم و از دلتنگی این مردی که طی چند ماه گذشته فکر میکردم تو آسمون ماه گرفتم.

نفهمیدم دارم از چی زار میزنم؟ از دانیال که از دستش دادم یا از رویای پیدا کردن مرد آرزوهام. نشستم پای سیستم سیگاری روشن کردم و وقتی خواستم موزیک رو انتخاب کنم، سال بی بهار رو انتخاب کردم. آهنگی که بیش از چهار سال، هر بار شنیدم برای پسرک نازنینم زار زدم..

دستم از دست تو دوره

دلم انگار تو تنوره

توی سینه م که صبوره

غم رو موندگار کردی

سه چهار روزیه تب حضانت و ظلم به زنان و مادران تو توییتر داغه. داغم داغه و تازه. سالها میگذره و من مادری نمیکنم و همه میگن یه روز میاد و هیشکی نمیفهمه اون روز که بیاد دیگه نه من منم نه اون اون. تمام روزهای نوجوانیش و تمام آرزوهای مادریم همین لحظه ها، لحظه به لحظه همین روزها دارن میسوزن و پودر میشن و به هوا میرن.

هیچوقت نفهمیدم چرا اینقدر نخواستنی بودم و هستم.