صبح عمو میره خونه. دیگه همه شهر تعطیله. نه اداره نه بانک نه دادگاه نه مجلس. هیچی.
گاه ایران هم موشک میزنه که تخریب کمی داره. اونها اما تیکه تیکه شهر رو دارن داغون میکنن.
برنامه شمال کنسل شد و دانیال نمیاد.
عصر به بعد تقریبا هر کی باقی مونده داره از شهر میره. توییتر همه عکس خونه هاشون رو گذاشتن که دارن ترکشون میکنن. غم و اندوه توییتر رو گرفته. خونه هایی که با عشق ساختن و چیدن رو رها میکنن و میرن با این فکر در جریان که شاید دیگه هیچوقت اون خونه رو اون شکلی که ترک کردن نبینن.
حدود ساعت چهار عصره که نوتیف خبر وحید آنلاین میاد. اسراییل گفته ساکنین منطقه سه تهران تخلیه کنن. وی پی ان وصل نمیشه و نمیتونم نقشه اعلامی رو ببینم. تلوزیون رو چک میکنم اینترنشنال اعلام میکنه خبر رو و ادامه میده که نقشه شامل مناطق ولنجک و توچال و سعادت آباده. وسط خونه ایستادم و تو سرم میزنم. صدای همسایه رو میشنوم که صبح داشتن میرفتن. در رو باز میکنم و میگم شما دارید چه کار میکنید گفتن ولنجک رو میزنن؟ میگه صبح خواستیم بریم جاده بسته بود الان داریم میریم یه جای دیگه. مستاصل، در انتهای استیصال میپرسم: شما کجا میرید؟ دختر همسایه جواب میده میریم دماوند باغمون.. چرا فکر میکردم که الان اسم یک محله تهران رو میارن و من هم میرم همونجا؟
زنگ میزنم به عمو که قرار بود بیاد، میگم نیا گفتن ولنجک رو میزنن میگه باشه. میگم تو کجا میری؟ میگه هیچی! خونه. میگم خونه تو هم منطقه سه حساب میشه میگه نه بابا. عصبانی میشم از بی خیالیش و تلفن رو قطع میکنم.
به شیرین زنگ میزنم و میگم گفتن ولنجک. میگه چی کار میکنی؟ میگم نمیدونم کجا برم. میگه میرم دم خونه علی اینا. شب رو فوقش تو ماشین میمونم. حداقل نزدیک دانیال باشم. میگه باشه.
کوله و طناز رو برمیدارم میرم تو ماشین میشینم پشت فرمون. با خودم فکر میکنم کجا برم؟ کدوم منطقه؟
به پویا پیام میدم روی میت. تنها مسیری که فیلتر نیست. میگم وحید آنلاین رو ببین و نقشه رو بده من برم بیرون نقشه. جواب میده پایین نمایشگاهه، خونه تو نیست.
سخنگوی دولت تو تلوزیون میگه نگران نباشید هیچی نمیشه بمونید تو خونه هاتون. میدونیم که دروغ میگه.
پویا که گفت خونه من نیست برمیگردیم بالا با طناز. به شیرین زنگ میزنم و میگم پایین نمایشگاهه. میگه پس برو تو حیاط. تو ساختمون نمون. میگم باشه.
به عمو زنگ میزنم میگم من میمونم خونه تو هم بیا. منطقه تو هست منطقه من نیست. میگه نون بگیرم؟ میگم مهم نیست.
کوله و طناز رو برمیدارم میریم به سمت حیاط. توی پارکینگ سه تا ماشین مونده که یکیش ماشین منه. یه ماشین دیگه بالای پله های حیاطه خانومی داره وسایلش رو میذاره تو صندوق. میرسم بهش و میگم شما کجا میرید؟ میگه نمیدونم فقط از منطقه دور... که صدای انفجارها میاد و آسمون سیاه میشه
جفتمون میزنیم زیر گریه. من خیلی میلرزم. دود سیاه از جنوب میاد آسمون بالا سرمون رو میگیره. گریه میکنیم. هنوز صدای انفجار و پدافند تواما میاد. بالای پله ها خشک شدم. طناز میلرزه. زن با اشک وسایلش رو پشت ماشین میذاره. صدای انفجار قطع شده و فقط صدای پدافند میاد. دستم رو محکم به میله های پله های حیاط میگیرم و میرم تو حیاط. سخت میلرزم به طوری که راه رفتن برام دشوار شده. سرایدار و بچه ش ایستادن و سراسیمه آسمون رو نگاه میکنن. زنی داره فرشش رو توی حیاط میشوره. به سختی به سمت نیمکت وسط حیاط میرم. طناز رو به درخت میبندم و میشینم و توییتر رو باز میکنم. صدا و سیما رو زدن.
بوی سوختگی هوا رو پر کرده. آسمون بالای حیاط وسیع مجتمع پر دود و سیاهیه. فیلم لحظه انفجار صدا و سیما توییتر رو پر میکنه. مجری با صلابت به حرف زدنش ادامه میده و میگه این صدایی که میشنوید صدای ظلم و تجاوزه. اشک میریزم آروم آروم.
شیرین مدام جویای وضعیته و میگه تو حیاط بمون.
عمو داره از سمت توانیر و ونک و صدا و سیما میاد. بهش زنگ میزنم و جواب نمیده.. دو ساعتی به همین منوال میگذره. زن همسایه که مشغول شستن فرشه برای سرایدار تعریف میکنه که از سفر برگشتن و دیدن آب یخچال ریخته کف خونه و باز دارن میرن سفر.. هیچ نمیفهممشون. ازشون عکس میگیرم.
عمو بلاخره جواب میده و میگه نون بربری گرفتم و دارم میرسم. میگه چرا جواب نمیدادی پرت و پلا میگه. میگم من امشب رو تو حیاط میمونم. مجابم میکنه که حیاط خطرناکتره به خاطر شیشه. برمیگردم بالا. عمو هم میرسه. نون بربری تازه گرفته.
به سمت شب میریم. میگم قرص سیتالوپرام گرفتی؟ میگه یادم رفت الان میرم میگیرم. میگم من هم میام. طناز نگاهم میکنه. میگم ما هم میایم و سه تایی میریم به سمت داروخانه. نیم ساعتی پیاده روی داره. عمو میگه چرا؟ میگم مدام پنیک دارم و حالم خرابه. میریم و میرسیم به داروخانه شبانه روزی. بسته ست. سیگار میخرم. میریم پارک روبرو. آدمها زیر انداز انداختن و نشستن.ما هم روی یک نیمکت میشینیم. صدای انفجار و پدافند بلند میشه. حدود هشت و نه شبه. مردم کم کم دور هم جمع میشن. هر کی یه چیزی میگه. ما هم میریم نزدیکشون و سعی میکنیم ببینیم اما چیزی معلوم نیست. از هر جهت اما صدای پدافند و انفجار میاد. هر کی یک چیزی میگه. اگر جمع و جامعه و سوگ جمعی عکس بود، میشد یک عکس از ما بازماندگان در تهران در اون پارک.
برمیگردیم خونه. عمو ماشین رو برمیداره بره دنبال دارو. من توییتر رو چک میکنم. آخر شبه و خیلیها دارن برمیگردن چون هفت هشت ساعت و جاده قفل بودن. آخر شب خیلیها دوباره از خونه هاشون عکس میذارن یا عکسهای قبلی رو کوت میکنن که برگشتیم. تا چهار پنج ساعت بعد که..