خاطرات

میرم توی مغازه آبمیوه فروشی...
یکی بود که قدیما، همیشه با هم می رفتیم فلسطین، آب طالبی می خوردیم،
یکی بود که همیشه تو کارگر، با هم آب هویج می خوردیم،
یکی بود که همیشه تو قائم مقام، با هم معجون می خوردیم،


... یه آب معدنی می خرم و میام بیرون.
به گمانم به زودی از ترس خاطرات، از گشنگی و تشنگی خواهم مرد!