بالاخره بعد از چند ماه، ناخواسته جلوی همه گریه کردم!
گمان می کردم اگه روزی چنین اتفاقی بیفته خیلی بد می شه، ولی حالا که افتاده، که اومدم خونه ی خودم، که سرمای این شب بارانی رو در عمق آغوش می پذیرم، و به موسیقی مورد علاقم گوش می کنم، ...
حس می کنم خوب شد! ببینی سدِّ این استقامت/غرور/درونگرایی/... شکست. یه جور حسِّ رهاییه، نمی دونم دقیقا، ولی خوبه.
اولین سطرها از اولین کتابم رو حالا می نویسم... .