زندگی

تنها اندکی پیش بود، به گمانم، آن شبها که دودستی، دستِ خیلی خیلی گنده ی مامان رو به سینه می فشردم تا به خواب برم...

دیشب، میان خواب و بیداری، سایه روشن دستی را دیدم شبیه به دست مامان، عجب که دستِ خودم بود!
امشب وقتی فریماه با دو تا دستش انگشتمو کشید، شگفت زده شدم از این دنیای باورنکردنی! از این روزهای فریبنده و عمرِ گنگ، که می گذرد اما خبر نمی کند.