میروم


امشب دهان نیمه باز سیگارم را بر تکه کاغذی بستم که باقیمانده روزمره هایم، را در بر داشت. تمام آن اندک روزمره ای که می بایست پیش از رفتن انجام دهم.

ش(ع؟)ر


مقصود شاعر از بیان جمله ی "خدا را با که این بازی توان کرد" چیست؟


خدا: تصویری، که وجود آن ثابت نشده و نیز عدم وجودش (جز به پشتیبانی احساسات مجروح که اصولا بی اعتبارند). ورود این تصویر به فرهنگ واژگان، در اولین لحظات که آدمیزاد مشاهده کرد اما نفهمید، رخ داد. توهمیست که به گردن میگرد تمام آنچه را که هر شاعری بر عهده ی او میگذارد.


را: جونِ مادرت (در صورتیکه مفهوم خدا مادری داشته باشد و نیز آنقدر دوستش داشته باشد که به خاطرش کاری کند.)


با که: در ادبیات کهنمان به "هرکه" تعبیر میشود اما در اینجا به معنای "هیچکس" است و کلا می تواند یک کنایه ی آبدار، به خدا تلقی شود.


این: آبدار است اما فحش آبدار. این مورد مستقیما به خدا بر نمیگردد بلکه به وضعیت فعلی زندگی(؟) نوع بشر که البته ساخته دست خداست اشاره دارد.


بازی: ر.ج. یکی دو پست قبل در همین وبلاگ.


توان: بهتر است بگوییم "رو" در قالب "رو داشتن" در اشاره به خدا.


کرد: (18+)

خاطره


همه چی میگذره


جز خاطره که میمونه و مثه شراب، هر چه کهنه ترش خواستنیتره.

خدا


چشمم کور!


نتیجه اون روزا که تو سر اون گربهه می زدم تا بپره از جاش و من به قدرت خودم ایمان بیارم،


یا اون روزا که شلوار اون پسررو می کشیدم پایین تا کپ کنه و خودشو خیس کنه،


یا بی اجازه در خونه ی اون شیطونکو باز می کردم و از دیدن چهره ی وحشت زدش می خندیدم،


همینه!



همینه که امروز نوبت تو می شه که بیای


بزنی،


بگریم،


بخندی!




هوی، خدا با تو ام. پس کی بزرگ میشی دست از سر این اسباب بازیات برداری، و بسپریشون به یه بچه گدا؟ شاید، بلکه اون مهربونتر باشه، کی می دونه؟!

just a conversation


- but, what about love, between us?


- yeah! the problem is this love.




[so, i used to search for a problem all these fucking years!!]

بازی با واژگان


این "آمدن" و "رفتن" هم واژه های جالبی هستن: علیرغم اینکه اصولا با هم استفاده میشن، هیچ با هم جور در نمیان!


مثه حالا که من "خوابم میاد" اما "خوابم نمی ره".

راههای رسیدن به تحول


یکی: احمق! بدون گواهینامه پشت ماشین نشین!! می دونی چی می شه؟


من: چی می شه؟


همون یکی: زندگیت از این رو به اون رو میشه!!


من: ایول! منم دنبال همینم.


من: راستی، قدیما مودبتر بودی!


یه بازی ساده و پر خطر


حسن اینکه بعد 5 روز پشت ماشین نشستن، ورش داری بیای تو این تهران بی در و پیکر رانندگی کنی اینه که مردانی که مدتهاست مردانگی نکرده اند، فرصت را غنیمت شمرده، در اقصا نقاط این مرز پر گه(ر) اظهار نظر می کنند! لذا، در راستای حفظ ارزشهای فردینی، ما همچنان می رانیم.


حالا اگه این اتومبیل همیشه در صحنه، همین قراضه ای باشد که هست، حسن دیگر، مشاهده ی چهره ی آن رونیز سواریست که صبح علی الطلوع با سرعتی بس مناسب از عقب بهش می زنی!


پزشکان اعتقاد دارند کمی استرس برای سلامتی مفید است.


شیزوفرن در وبلاگ


آقا جان!


وقتی اونقدری حرفام واستون چرته که تا حالا یه سر به این خراب شده (وبلاگ جاری) نزدی، چطور باور کنم جایگاهی بالاتر از تخ*مهای شما دارم؟

گفتیم و شنفتیم


من میگم: "می دونی، دلم می خواد قید همه چیو بزنم و برم."


در حالیکه لحنم میگه: "بابا! خسته ام!! نمی تونم ادامه بدم!!! کمک!!!!"


هنوز جمله ام تموم نشده که میگی: "آره عاطفه جون، میدونم عزیزم. راست میگی به خدا منم اگه این بچه ها نبودن منم تا حالا رفته بودم. والا ... . حالا این 30 واحدو بگذرون ایشاللا یه مدرک دستتو بگیره. حامد کارش چی شد؟ ایشاللا اونم قبول نمی شه دوتایی با هم می رید زندگیتونو می کنید. هر چی خدا صلاح بدونه. راستی مامانت نظرش چیه؟ ... یه چند وقتی بود می خواستم بهت بگم، فدات شم یه کم بیشتر به فکر زندگیت باش، از سر کار یک ساعت هم که زودتر بیای می تونی به کارای خونه هم برسی، هرچی باشه زن یه زندگی هستی... واسه قرصاتم برو یه سر پیش این رفیق من، بخور مرتب که دوباره به هم نریزی... در ضمن دیگه هم نبینم سیگار تو کیفت باشه ها! این چیزا، این افه ها شایسته و برازندت نیست ناسلامتی مهندس مملکتی..."


من میگم: "OK، بچه ها رو ببوس. ببخشید مزاحم شدم."


لحنم هم می گوید: "..." چیزی نمی گوید.


همین!

تصمیم عاطفه


آی مردم: علیرغم تمام تشویقهاتان که من چقدر با عرضه ام، امروز تصمیم گرفتم، و خواهم زد بر طبل بی عاری.


پی اس: اگرچه دودلم، نمی دانم شاید هم نه... . اوووچ!

عامه گی می کنم![updated]


من هم مثل بسیاریهای دیگر خوشم می آید که تکرار کنم:


"هرکس که به او رای، خریدارم نیست
هرکـس که خریــدار، بـدو رایم نیست"


دقیقا همینقدر ساده و تکراری که می بینی.
.





دهن به گه کشیدهمان، سرویس شد تا با سرچ فارسی دیتیل ماجرا را در آوریم:


امروز در این شهر چو من یاری نیست ، آورده به بازار و خریداری نیست ، آنکس که خریدار بدو رایم نیست ، وانکس که بدو رای خریدارم نیست


نتوانستم چندان عامه گونه از قضیه بگذرم! شرمنده!! ;)

تحریف یک شعر کردم، حلالم.


آنگاه که خواستی از من بگذری، بگذر اما همچو نسیم!



شاید، از لطف نسیم، نشانی از مهر و وفا در تو بینم.


شاید آن نوازش ناممکن را، نسیم بر من روا کند.


شاید از خنکی حقیقتش، آتشت مرا رها کند.


یک عالم شاید! کاش تو هم "شاید" داشتی.


کلاغ، پر - مامان، پر - همه، پر


دیشب برای یک بار دیگه به پوچی لبخند زدم وقتی دیدم که چندی پیش
این
را گفته بودم!!


استیصال


استیصال! تمام حسی که تونسته تمام من رو در بر بگیره. نه تنها من، هیچ، دیگری هم نتونست از این چند راهی رها بشه.


یاد فیلم Match Point افتادم: یارو محکمترین و اساسی ترین عمل ممکن رو انجام داد! (جهت اونهایی که این فیلم رو ندیدن باید عرض بشه که جریان یه مرد متاهل و نه چندان متعهد هست که به شدت عاشق و شیفته ی دیگریست و این درحالی هست که به زندگی با همسرش هم تمایل داره. در این جنگ عقل و دل، معشوقه اش رو می کشه لابد تا دیگه چیزی نباشه که دل بخواد بهانشو بگیره... . حتی شانس میاره و این قضیه در خفا فرو میره...)


و با وجود این همه همت و سرسختی، افسوس که اگه یه جای کار بخواد بلنگه، می لنگه: Chris Wiltonتا همیشه در غم آنچه که رخ داد، ماند و هرگز زندگی (را) نکرد.




حالا حکایت ماست! باید چوب دو سر گهی رو بچسبیم که دو سرش آلودست به باخت.


این را استیصال می نامم.


کمک×


PS: http://www.matchpoint.dreamworks.com/main.html



"بی دعوت"


یه چیزایی هستند که اصولا، یعنی ذاتا، یعنی فطرتا "بی دعوت" میان! (به گمانم تنها جاییه که اصل و ذات و فطرتو همطراز می بینی!! برو خوش باش) و عموما همین ویژگیشون باعث میشه که رویارویی باهاشون سخت و ناخوشایند باشه؛


مثل مهمون،


مثل بچه،


مثل بیماری،


مثل عشق!





و باز، عموما، دلتنگی سنگینی پس از رفتنشون، واسه همیشه، در برت خواهد داشت!