امشب از مقابل یکی مونده به آخرین داروخانهای رد شدم که یک بار یازده سال پیش رفتم ازش قرص خریدم تا خودکشی کنم. اسم کوچه خونه اون روزها رو یادم رفته بود، با شیطنت روی زخمم رو ناخن کشیدم و اسم کوچه رو نگاه کردم. همونی بود که بود. قطعا اگر شوهرم منتظرم نبود تا همین الان توی همون کوچه روبروی همون خونه که توش قرصها رو خوردم، نشسته بودم.
بعد توی ترافیک با پسرم صحبت کردم. درباره اینکه چرا فکر میکنه ما آدمهای خوبی هستیم و دزدها نه. جواب خاصی پیدا نکردم اما از همصحبتی باهاش احساس خوشبختی کردم.
بعد برای مهمونها غذا پختم و با لبخند به مزخرفاتشون گوش دادم. حتی کمی هم تایید کردم. حالا نوت حاوی لیست خرید هفته پیش رو پاک کردم و دارم به جاش اینها رو مینویسم. پسرم میگه خوابش نمیبره و من جواب میدم منتظر باش میاد میبردت. اون فکر میکنه دارم مزخرف میگم، نمیدونه که خواب، فکر، رویا.. تا کجاها آدم رو میبره. حتی مزخرفات. مزخرفات مهمونهای امشب باز یادم آورد که چقدر دنیا جای سختیه واسه بعضی آدمها. و حتی اینکه چرا باید باشم و ببینم و بشنوم؟! روبهروی من مینشینند و انقدر کلیشههای اجتماعی برام ردیف میکنن که حالت تهوع میگیرم. انگار دنیا واسم تنگ شده. چرا باید از من انتظار داشته باشند این حرفها رو تایید کنم؟ چون کون بچه شستم و بلدم قرمهسبزی درست کنم؟
پسره دیگه خوابش رفته، صدای نفسهاش منظم شده. اگه اون شب صدای باز کردن بسته قرص نمیپیچید، من اون سالهای بعدی رو نمیچشیدم. اون سالهای تنهایی مطلق که بهم میگفتن تو خاصی مثل فروغ فرخزاد. این سالها رو هم نمیچشیدم. این سالهایی که باید مزخرفات رو بشنوم و سکوت کنم. هیچوقت نمیتونم بگم این بهتره یا اون. همصحبتی با قشنگترین پدیده دنیا، زیر سایه حمایت یه آدم خوب، یا رهایی توام با درد.
شاید هم باید بسته قرصها رو توی همون داروخانه باز میکردم.