میان خواب و بیداری

منتظرم قرص اثر کنه. کاش به اندازه کافی خورده باشم و زودتر خوابم کنه. خیلی بدجور نیست این بار. لازم نبود چنگ بزنم به بدنش و وقتی ناله‌ش بلند شد بگم قرص بده. تونستم خودم برم بخورم. فقط برگشت برام سخت بود. لازم شد یه نصفه دیگه هم بخورم.
از کجا و چرا شروع شد؟ نمیتونم بگم. بازگو کردن اون فکرها و اون حس‌ها دوباره بدحالم میکنه. بعید میدونم باز بتونم برم تا آشپزخونه برای یه قرص دیگه. گناه داره بیدارش کنم غصه‌مو میخوره.
شبها به فکر اینجا هستم که بیام و بنویسم. قدیمتر تا یه فکری حمله می‌کرد اینجا بودم اما حالا فکرها میان و میرن و خرابی به بار میارن اما من اینجا نمیام. چون از اینجا میترسم. چون نمیدونم کی میخونه! آخه من واقعا واقعا واقعا پیر شدم. تحمل یه تپش بیشتر رو ندارم. اگه همیشه هم تو حسرت بمونم دیگه نمیتونم یک ضربه رو اضافه بر سهمیه همیشگی تحمل کنم . خلاصه از اینجا اومدن فراریم گرچه مشتاقشم. و حتی یک جای جدید هم نه. میدونم کیا نمیخونن اما نمیدونم کیا میخونن و واسه همین باز میترسم.
اینجا حکم یه اتاق متروکه رو داره که روزی توش کلی اتفاق هیجان‌انگیز و اغلب ناگوار افتاده. جایی که در عین تلخی، بهش تعلق خاطر داری. دلم واسه اینجا خیلی وقتها خیلی تنگ میشه.
شاید اگه همیشه شدت یک حمله همینقدر بود میتونستم تا وقتی قرصها اثر کنن بیام و بنویسم. مثل مستی. سالهاست مست نشدم اما یادمه که چه فارغ از همه چیز میشدم، همون انگشت شمار بار.
 «باید میشد. اما نشد.» دو ساعته فکرم رو درگیر کرده. خیلی چیزها نشد و باید میشد. خیلی چیزها هم شد و نباید میشد. اینها که جای خود، بیشتر دارم به این فکر میکنم که چقدر چیزها هستند همین حالا یا کمی جلوتر که باید بشن اما نمیکنم و برعکس. آخرش هم میشه شصت و هفتاد و تمام. آقاجون نود سالگی مرد. قطعا اونم خیلی نکرده‌ها و نشده‌ها و حسرتها داشت وقتی تموم شد. پسرک اما هنوز خیلی بچه‌ست. خیال میکنه نود عدد بزرگیه. خیال میکنه منِ سی و چند ساله خیلی بزرگم. نمی‌فهمه، بیچاره عزیز جونم، راه زیادی در پیش داره. بمیرم براش. برای خودم. واسه عمر دشواری که در پیش داره. واسه عمری که هر جور بود گذروندم.