نمیتونم

 همین روزهاست که خدای ناکرده بگم دیگه نمیتونم ببینمت..

من واقعا خسته‌ام جوجه، تو کمتر از قبل اذیت میکنی اما میکنی، و هزار تا چیز دیگه سختتر از تو

من دیگه دارم نمیتونم از یک طرف سگدو بزنم و همه‌ش دود شه بره، از یک طرف ناخوش احوال بی هیچ مرهم، از یک طرف تو و خواسته‌هات و تلخی‌هات و زهر ریختن‌هات و آزارگری‌هات.. نوجوانی و بخشی‌ش از سن و سالت میاد اما بخش دیگریش.. از کجا میاد این تلخی گفتار و رفتارت؟ 

تو نمیدونم من کی‌ام، من رو هیچ نمیشناسی، نمیدونی از کجا اومدم و در چه حالی‌م و الا مگه میشه بهم رحم نداشته باشی؟ همممم.. آره میشه، پدرت هم میدونست من از کجا و با چه حال نزاری اومدم..

بخش دیگه‌ش وضعیت همین روزهاست، هیچ کس من رو مادر و والد تو نمیدونه و این خیلی مسخره‌ست.. سه روز هفته پیش کسی میمونی که هیچ حقی در تو و زندگی تو و تربیت تو نداره..

این هفته با خودم فکر کردم شاید بهتره کمی عقب بشینم، چند روز بیای و بری، خواستی تماشا کن نخواستی هم نه.. شاید دیگه وقتش رسیده من هم تسلیم بشم وقتی نه تو نه هیچکس دیگه من رو که بزرگترین داشته‌ی زندگیم تو بودی و هستی رو به رسمیت نمیشنلسه.. شاید باید تلاش کنم سایه باشم.. دور دور دور..

تاب

 آدم تا کجا تاب میاورد؟ کجا میشود آخر طاقت آدم؟ چرا هر چه میشود باز این جان و توان کش میاید؟ شده نازک مثل آدامسی جویده شده که میان انگشتان کشیده باشی‌ش منتها پاره نمیشود. نازک و بی‌مصرف و نزدیک به پارگی شده اما پاره نمیشود. 

این قلبی که بد میزند و این روانی که آرام نمیگیرد را بودن به چه کار آید جز ترسیم مداوم زوال‌پذیری آدمی؟ جز نمایش تقلای رقت‌انگیز انسان برای ادامه‌ی حیات؟ جز شکنجه‌ای مداوم بر روانی که تا اینجا هم زیادی کش آمده؟

من هی منتظرم پاره شود. تمام شود این تاب. دق‌مرگ میگفتند؟ بلی، همان. چرا دق‌مرگ نمیشوم؟ چرا آرام نمیشوم؟ به گمانم یا باید بسوزم و آرام باشم یا یکجا دیگر نتوانم و تمام شود، این ول معطل درد کشیدن، فقط درد کشیدن هم حد میخواهد که ندارد، احمق، حقیر و بزدل!