برای آینده

 چرا خواستم برات بنویسم؟ که اگر روزی پرسیدی و من نبودم، بدونی.

چرا تا حالا خوب ننوشتم؟... خنده داره! عزیزم مشغول جنگ بودم.. با پدرت، با خانواده پدرت، با قوانین ضد زن، با افسردگی، با تو.. با تو که پس میزدی من رو..

حالا کم کم، اونقدری که یادم بیاد برات مینویسم. خیلی چیزها مثل خواب محو شده و یادم نمیاد و گنگه و تراپیستها میگن این واکنش و مکانیزم دفاعی مغز برای فراموش کردن تروما و دوره های تروماست..

........

من خواستم، همه اون سالها من خواستم. من میخواستم که دیگه باهاش زندگی نکنم اما «من از زندگی با تو مطمین بودم».. این شد که وقتی فروردین 1400 اومد خونه و بعد از نزدیک یک ماه بلاخره گفت که با وکیل صحبت کرده و تو رو به من نمیده و من روی بالکن گریه کردم و پوشیدم که از خونه برم بیرون و تو پرسیدی کجا میری گفتم خونه ی عمو گفتی آره صدات هم گرفته مریض شدی حتما و گفتم آره و رفتم و با ماشین همین که از کوچه بیرون اومدم بلندترین، بلندترین، بلندترین جیغها رو کشیدم.. فریاد میزدم «پسرم» و نه چیزی میدیدم و نه میشنیدم.. 

رفتم بام سعادت آباد های های گریه کردم، شهر زشت با چراغهای زشت با آدمهای زشت من فریاد میزدم و گریه میکردم.. بعد سر خوردم رفتم تا بهشت زهرا، نزدیک دوازده شب شده بود و گفتند که راهم نمیدن و من به دروغ گفتم فکر میکردم به خاطر ماه رمضون باز باشن و سربازها نه و من آره و نهایتا در یک لحظه گفتند برو و رفتم و سر خاک بابام بودم اما هیچی خوب نمیشد هیچی آروم نمیشد.. خوابیدم رو سنگ و گریه کردم آروم آروم که تلفن زنگ خورد و عمو گفت کجایی و گفتم اینجا و گفت یا بیا یا میام و رفتم خونشون.. 

دو صبح بود که از خونه عمو برگشتم خونه و دیدم نیستید. نه بابات نه تو و نه سگی که تازه خریده بودیم. حس کردم همین الان تو رو برده برای همیشه .. زنگ زدم بهش با صدای گرفته و خوابآلود برداشت و گفتم کجایید و گفت خونه بابام و بهش گفتم حرومزاده کثافت حق نداری بچه م روببری و قطع کردیم..

زنگ زدم پلیس و گفتم شوهرم بدون اطلاع من بچه م رو برده اونها اومدن دم در گفتن باباشه برده باشه حق داشته اما یه کاغذ حاکی از شکایتم بهم دادن که هیچوقت به کارم نیومد..

صبحش برگشتید.

بعد از اون شب من دیگه سکوت کردم. نه حرفی از جدایی زدم نه تو نه وکیل نه هیچی..

دو هفته ای گذشت، بیشتر حرفهامون توی چت واتسپ بود. من نمیدونستم چرا اما اون میدونست برای چی میخواد. از دکتر برمیگشتم، روانکاوی که پنجشنبه ها میدیدمش، نزدیک تره بار بودم. چت میکردیم. بهم گفت چرا دیگه حرف جدایی نمیزنی گفتم نمیخوام. بدون بچه م نمیخوام. جوابی نداد.

روزها و هفته های بعد، وقتی دورکار بود تو رو میبرد و شب پیام میداد امشب نمیایم بچه میخواد اینجا بمونه.

فکر کن! تو؟ تو بخوای اونجا بمونی؟ تو که صبح تا عصر هم پیش اونها سختت بود! حالا میخواستی شب اونجا بخوابی و من رو نبینی.. و شروع شد بعد از هشت سال شبهایی که من و تو دور از هم بخوابیم.. چه خوابهایی چه شبهایی..

دانی، قرار نبود زندگی اینطوری پیش بره مامان.. من این رو نمیخواستم.

رفته بر باد

 قسمت دوم سریال برنینگ بادی رو میدیدم. خسته از دادگاه آخر برگشتم، دادگاهی که دیگه حکم طلاق رو صادر کرد و پایانی زد بر دوازده سال زندگی. خسته از فحاشیها و تحقیرها و لرزیدنهای صبح، برای استراحت سریال برنینگ بادی رو میدیدم. جایی که زن و مرد از باردار بودن زن مطلع شدند و تمام شادی چهره ی مرد و آغوش سخت و عمیقشون و یاد تو افتادم. 

در واقع بیشتر یاد خودم و پدرت افتادم در شرایط مشابه. هیچ کسی بدون تجربه ی مشابه نمیفهمه اون لحظه برای زن و مردی که خواهان بچه بودن چقدر خاصه. من اون روز، اون روزها و روزهای بعدش تماما امید بودم. امید به ساختن خانه ای و خانواده ای که برای تو بهترین باشه.

حالا اما روز و شب عذاب و درده. فکر و حسرت. پشیمونی عمیق از اون شادی وصف ناشدنی از خلق تو. زندگی ای که درش به سر میبری، هیچ شباهتی با اونچه در رویام داشتم نداره.. و این خطا و خودخواهی من بود که حالا تو هستی در زندگی کثافت و سراسر دردی که هیچ روی خوشی هرگز برای من نداشته و تو هم انگار محکومی به همین کثافت، چون فرزند منی، چون من هم خوشحال شدم از به وجود اومدن تو، چون من هم رویایی داشتم.. اشتباه

بیست و دو شهریور هزار و چهارصد و دو

عجیب اما واقعی

 پ میگفت پدرم رو میبخشم اما مادرم رو نه. میگفت پدرم معتاد بود و هست. بیست و چند ساله بود که با مادر سیزده ساله م ازدواج کرد و مادرم رو هم معتاد کرد. به خاطر پدرم تو بچگی ما بچه ها رو حتی گروگان گرفتند. پدرم کتک هم میزد. مادرم بیست و چند ساله بود که میون اعتیاد و درگیری با پدرم، با مردی آشنا شد، طلاق گرفتند و رفت. مادرم میتونست بیاد سراغ ما، بهمون سر بزنه، غذایی درست کنه، حتی لازم نبود پولی خرج کنه، ما خونه ی پدرم بودیم و فقط کافی بود بیخیال ما نشه اما شد. من بابت سالهایی که مادرم به ما بی توجه شد مادرم رو نمیبخشم اما پدرم، عیبی نداره. دوستش دارم.

هدف زندگی من تو شدی. این اصلا خوب نیست. اما واقعا هدف زندگی من فقط تو هستی. من انقدر نابود و ضعیف و بی هویت و بی ارزش بودم که چیزی جز تو پیدا نکردم تا بهش چنگ بندازم و اگر نفس میکشم، غذا میخورم، کار میکنم به این هدف باشه که بتونم امروز و فردای تو رو بسازم. و دیگه تعجبی هم نداره، جای سوالی هم باقی نمیمونه که تمام پولم رو خرج آرزوهای آنی تو کنم، که تمام برنامه هام رو کنسل کنم که همه چیز اونطور که تو میخوای بگذره، که حتی سگمون رو روزها ببندم که تو راحت باشی اما..

اما وقتی الان نشستم و نگاه میکنم به اینکه تمام امروز در مقابل تمام پرخاشگریها و گریه ها و نگرانیهات آرامت کردم، تلاش کردم آرامت کنم، به هیچ چیز دیگه ای جز تو و نیاز تو فکر نکردم و در نهایت تو با یک تلنگر تمام زور زدنهای من رو نادیده گرفتی و گفتی جای دیگه راحتتری و رفتی و بدتر از همه نیم ساعت خوشحال و سرحال بودی که داری میری... متاسفم ولی به این فکر میکنم که چاره ای ندارم جز اینکه بمیرم یا هدفم رو عوض کنم. نمیدونم چقدر شدنی باشه، بعید میدونم شدنی باشه گزینه ی دوم، اما اگر بخوام زنده بمونم باید دست بردارم از این همه انتظاربرای تو. برای برگشتن تو. برای اینکه من رو مادر خودت بدونی و کنارم آرام بگیری. تمام این سالها فقط جنگیدم ساختم آوردم و تو لگد زدی و رفتی. به مادر پ فکر میکنم. چه چیزی توی اون خونه در کنار بچه هاش بوده که نخواسته باهاش مواجه بشه؟ اگرمواجه میشد اگر درگیر میشد اگر توجه میکرد اگر وقت میگذاشت آیا همینطور نمیشد که من شدم؟ آیا با هر تلنگر هویتش زیر سوال نمیرفت؟ زنده بودنش بی معنی نمیشد؟ بودنش بی فایده تلقی نمیشد؟ خودش رو نمیکشت؟

بیست و یک مرداد هزار و چهارصد و دو