چهار-پنج روز آغازین عمرش کنار هم نبودیم. در بیمارستان بستری بود و فرصت مادری کردن نداشتم. آن حداقل فرصت را هم خودم با ناشیگری و منگی حاصل از زایمان از دست دادم. از روز پنجم تولدش که توانستم در آغوش بگیرم و تیمارش کنم پیوندمان عمیقتر شد و عشقمان سوزانتر و به موازات آن، حسرت روزهای پیشین، روزهای دوریمان، پررنگتر شد…
حالا دیگر به هم خو گرفته ایم. میتوانم مادرش باشم، او هم فرزندی میکند: گریه میکند تا سیرش کنم، کثیف میشود و این فرصت را به من میدهد که تمیزش کنم، بدخوابی میکند و شانس آرام کردنش را به من میدهد. سخاوتمندانه افتخار مادر شدن را به من میدهد و من بسیار بسیار خرسندم. ارضا میشود نیازم به عشق ورزیدن. لیک افسوس که هرچه این رضایتمندی را بیشتر حس میکنم، بیشتر حسرت آن روزهای ابتدای زندگیش را به جان میکشم…
آن روزها سپری شد و من هر بار که یادش میفتم، بغض میکنم که فرزندم در اولین ساعات زندگیش چقدر تنها بود و چه بد کردم که کمک نکردم از دنیا نترسد!
این حسرت جای خود، زمانش گذشته، دیگر توان اصلاح ندارم، دیگر نمیتوانم خاطره اش را از رویای معصوم کودکم پاک کنم، اما یک ترس!
اصلا تمام این نوشتنم روایت یک ترس است. ترس روزی که آدم ببیند «دیگر» نمیتواند. دیگر فرصت را از دست داده. دیگر یک حسرتهایی دارد که نمیتواند به اقتضایشان برگردد پشت سرش را تمیز کند. دیگر فرصت تمام شده. دیگر فرصت نقشآفرینی تمام شده. مثلا فرزندت یک ساله باشد و دلت بخواهد از سینه ات تغذیه اش کنی، یا ده ساله باشد و حسرت بخوری چرا فرصت شکستن اسباببازیهایش را به او ندادی، یا بیست ساله باشد و یادت بیفتد باید غرورش را حفظ کنی، یا سی ساله باشد و تازه بخواهی مادری کنی….
آدم میترسد وقتش بگذرد که مادر باشد و تازه بفهمد. که فرزند باشد و تازه بفهمد. که دوست باشد و تازه بفهمد.. که دیگر فایده نداشته باشد.