یک حس وصف ناشدنی

وقتی گه گاه چشم باز میکنه و نگاه خواب آلودش رو به صورتم میندازه و با دو دست انگشتانم رو فشار میده و باز به خواب میره، زنده بودنم ارزشمند میشه..

مادرانه

به پهلوی راست خوابیده.. با دست چپ گوشش رو گرفته و با دست دیگه به یقه بلوزم چنگ انداخته.. دهانش باز مونده و یک قطره شیر از گوشه لبهاش تا میون لپش چکیده..
«هیچوقت» «اینقدر» خوشبخت نبوده‌ام..

به یک باره

دلتنگی تلخ است. حتی اگر چندان هم سخت نباشد، حتما تلخ است. اصلا با تلخ بودنش شکل میگیرد. جوری که یکهو دلت بریزد و ته حلقت تلخ شود. سختیش اما کم و زیاد دارد. تلخیش که کامت را مسموم کند تازه سختیش فشار میآورد. با خودت میاندیشی و شاید به قصد یک دم زندگی، یادش کنی. شاید با یادآوری بدیهایش طاقت زیاد کنی. شاید هم بزرگوارانه با آرزوی خوش بودنش آرام شوی. سختیش فرق میکند. اما اگر مرده باشد، اگر عزیزیت مرده باشد، دستت کوتاه خواهد بود و بد بودنهایش فراموشت خواهند شد و افسوس که میدانی او خوش نیست، چرا که نیست و مرده است و دلتنگیت بسیار بسیار بسیار سخت خواهد بود. سخت است.

کاش دیرتر نشوم

چهار-پنج روز آغازین عمرش کنار هم نبودیم. در بیمارستان بستری بود و فرصت مادری کردن نداشتم. آن حداقل فرصت را هم خودم با ناشیگری و منگی حاصل از زایمان از دست دادم. از روز پنجم تولدش که توانستم در آغوش بگیرم و تیمارش کنم پیوندمان عمیقتر شد و عشقمان سوزانتر و به موازات آن، حسرت روزهای پیشین، روزهای دوریمان، پررنگتر شد…
حالا دیگر به هم خو گرفته ایم. میتوانم مادرش باشم، او هم فرزندی میکند: گریه میکند تا سیرش کنم، کثیف میشود و این فرصت را به من میدهد که تمیزش کنم، بدخوابی میکند و شانس آرام کردنش را به من میدهد. سخاوتمندانه افتخار مادر شدن را به من میدهد و من بسیار بسیار خرسندم. ارضا میشود نیازم به عشق ورزیدن. لیک افسوس که هرچه این رضایتمندی را بیشتر حس میکنم، بیشتر حسرت آن روزهای ابتدای زندگیش را به جان میکشم…
آن روزها سپری شد و من هر بار که یادش میفتم، بغض میکنم که فرزندم در اولین ساعات زندگیش چقدر تنها بود و چه بد کردم که کمک نکردم از دنیا نترسد!

این حسرت جای خود، زمانش گذشته، دیگر توان اصلاح ندارم، دیگر نمیتوانم خاطره اش را از رویای معصوم کودکم پاک کنم، اما یک ترس!
اصلا تمام این نوشتنم روایت یک ترس است. ترس روزی که آدم ببیند «دیگر» نمیتواند. دیگر فرصت را از دست داده. دیگر یک حسرتهایی دارد که نمیتواند به اقتضایشان برگردد پشت سرش را تمیز کند. دیگر فرصت تمام شده. دیگر فرصت نقشآفرینی تمام شده. مثلا فرزندت یک ساله باشد و دلت بخواهد از سینه ات تغذیه اش کنی، یا ده ساله باشد و حسرت بخوری چرا فرصت شکستن اسباببازیهایش را به او ندادی، یا بیست ساله باشد و یادت بیفتد باید غرورش را حفظ کنی، یا سی ساله باشد و تازه بخواهی مادری کنی….
آدم میترسد وقتش بگذرد که مادر باشد و تازه بفهمد. که فرزند باشد و تازه بفهمد. که دوست باشد و تازه بفهمد.. که دیگر فایده نداشته باشد.

اشتیاق

امشب یک شب گرم تابستانیست. همسرم خوابیده. پسرم هم. کلنجار رفتن با بالش و پتو چاره نشد. بدخوابم. به عادت سالیان دراز شیر و بیسکوییت میخورم. یک ساعت دیگر فرزندم گرسنه میشود. چهار ساعت دیگر شوهرم بیدار میشود. روز جدید. صبحانه، نظافت، شستشو، مطالعه، فیلم، .. . پسرک شیر میخواهد. پسرک آروغ میزند. پسرک خوابش میاید. پسرک پی پی کرده. پسرک پایش میسوزد. تکرار میشود. پدرش به خانه میآید. چای، حال و احوال، شام، اخبار، چای .. . روز تمام میشود.
ما گاهی از هایپرمارکت خرید میکنیم. گاهی هم مهمانی میرویم. گاه قدم میزنیم. پارک میرویم. بستنی میخوریم. سریال میبینیم. دعوا هم میکنیم.
میگوید خرید از فروشگاه های زنجیره ای، نمودی از روزمرگیست. میگوید زندگی نباید اسارت باشد. میگوید کی فکرش رو میکرد؟ میگوید یادش به خیر.. .
فهمیده ام روزمرگی ضدارزش است. اسارت هم. تحصیلات عالی و اشتغال ارزشند. پول داشتن ارزش است. اینها را پس از عمری که گذرانده ام فهمیده ام. در دو ماه اخیر اما، این روزها که «بهترین» را تجربه میکنم، تازه فهمیده ام که میشود «تنها» چیز ارزشمند در زندگی حسی باشد که در دل آدم، در روزهای زندگی آدم جاریست. یک جوری که دیگر همه چیز رنگ خود را از دست بدهد و برود در حاشیه گم شود. گم شود.


تو خونِ کسان خوری و ما.. هه

من در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدم. از آن دست خانواده ها که پیش از انقلاب آدمهای معمولی و متعادل بودند و شیطنتهای عرف داشتند اما با وقوع اتفاقات پیش از انقلاب، پدرم به عنوان اولین نفر از بین آدمهای فامیل، هم انقلابی شد هم مذهبیتر. بعد هم که به عنوان معلم کارش را شروع کرد و جوّ فرهنگی بیش از پیش پابند اسلام و ایرانش کرد تا اینکه بالاخره عزم جنگ کرد و با شهادتش دست همه ی فامیل را چنان حنایی کرد که پس از بیست و پنج سال هنوز رنگش از چهره ی خواهرها و برادرهای شهید پاک نشده که هیچ، ریایش بیشتر هم شده!
البته همه اینها شنیده های من است چرا که از وقتی به یادم میاد پدرم دیگه نبود و پدربزرگم سینه چاک ولایت فقیه بود و عمه و عموها به صدای بلند ولالضالین میگفتند و ما، من و خواهرم، لچک به سر بودیم و به گفته همه آنهایی که دست رحمت به سر یتیمی ما میکشیدند بلکه ثوابی برند و گشایشی از برکت وجود شهید در کارشان حاصل آید، وارثانی بودیم که روی پیشانیمان نوشته بودند: بچه شهید. حجم فشارها و انتظاراتی که زیر این عبارت خفته، بماند. گمان کنم اولین شُک وارده مربوط به روزی بود که دیدم دو تا از عمه ها، مسافران ممالک غربی، البته به قصد تحصیل، چادر از سر انداخته و کاکل موهایشان را رنگ زده بودند.. شاید هم نه، شاید قبلترش همان روزی بود که شورت دخترعمه ام از زیر دامنش پیدا شد و کسی اعتراضی نکرد.. شاید هم نمیدانم بیشتر آن روزی تعجب کردم که دیدم عمویم لبهای نابجایی را میبوسد.. خلاصه اولش هر جا که بود چندان مهم نیست چرا که جریان ادامه داشت و چشمهای من روز به روز به ناباورانه های جدیدی گشاد میشد، اگرچه از دید همه پنهان بود اما ریشه ی سخت گیاهی را در وجودم میپروراند که رنگ و رو و ریای چهره های خواهرشهیدها و برادرشهیدها را نفرت انگیزتر میکرد. مثلا چادر زن عمویم سعی بر آن داشت که به پای این درخت نفرینی سر به فلک کشیده تیشه زند، اما دروغهای خانمان براندازش بس تاثیرگذارتر بود! نمیدانم این رنگ و ریا که بر چهره داشتند و دارند چقدر در مال و اموال ناشمردنیشان موثر بوده که پس از این همه سال، حالا که بچه هاشان همه برای خودشان صفحه فیسبوکی دارند و عکسهای سکسی و لایکهای آبروبر، هنوز، هر سال به سالروز مرگ پدرم، گونه های سرخشان را زرد میکنند چنانکه پدربزرگم سنگ قبر سنگین و سرد و رنگپریده پدر را رنگ میکند و گوشی تلفن من پر میشود از اس ام اسهای برگرفته از وصیتنامه پدر و زنها دوباره چادر به سر میاندازند و خلاصه کارناوالی به راه میافتد که صدالبته همواره جای هر دو دختر و همسر مرحوم خالیست چرا که جوانه های همیشه سبز درخت نفرتمان از زلالی چشمهامان پیداست و خب، سبزی را چه به زردی!؟
رفیقی هم داشتم که ماه رمضان و محرم عرق نمیخورد مگر یک شب عاشورا که نذر داشت شب زنده داری کند به حرمت خون «آقا»یش.

در ادامه

گرچه جمله ش در ابتدا خیلی ساده به گوشم اومد اما هرچی زمان میگذره بیشتر توی ذهنم خودنمایی میکنه و من رو سوق میده به فهم یکی از بزرگترین اشتباهاتم.
وقتی از بد کردنهای گذشته ام میگفتم و خودم رو واسه خاطر آدمهایی که دیگه نیستند و روزی که بودند مورد آزارم قرار گرفتند سرزنش میکردم، آدمی که امروز هست، آدمی که امروز مهمترین فرد زندگیم هست، بهم گفت که با خراب کردن امروز و دلسوزی بیفایده واسه آدمهای دیروز، آدمهای امروز رو آزار خواهم داد.
یادم میاد سارا، توی فیلم نجات سارا کین، دختریه که برای جلب توجه و علاقه ی غریبه ها، از نزدیکانی که بهش علاقه داشتند مایه گذاشت و در سراشیبی افتاد که انتهاش از دست دادن نزدیکانش بود. اونجا هم یکی از نزدیکانش این نکته رو بهش یادآوری کرد و اخطار داد که به خاطر اونچه امروز حقیقت نداره، داره عزیزان حقیقیش رو از دست میده. واسه بدست آوردن محبت داره محبتی که هست رو نادیده میگیره.
واقعیت اینه که واسه ی گذشته، امروز رو از دست بدی یا آینده رو، فرقی نمیکنه، در هر دو حالت این حال هست که به حسرت میگذره. حسرت هم که خب.. هیچ چیز خوبی نیست!
جمله ش توی ذهنم مرور میشه و وقتی میبینمش که چطور برای خوبیِ حالِ حالمون تلاش میکنه و به گذشته اعتنا نمیکنه، راهی نمیبینم جز اینکه به بودنش و جمله هاش و امروزمون چنگ بندازم و ستایشش کنم و بابت گذشته ای که دیگه هیچوقت توان اصلاحش رو ندارم، فقط، توبه کنم.