این سکوت مرا ناشنیده مگیر
+
آن آدمها با پای خودشان رفتند!
یک
روبان قرمز.
جنگ تمام شده و محبوبه که از اهالی مناطق جنگ زده بوده، از مفرّش باز میگردد و با جمعه، مرد افغانی که در زمان جنگ راننده تانک بوده و داوود، دیگر بازمانده جنگ که پس از اتمام آن سرگرم خنثی سازی مناطق جنگی بوده، روبرو میشود.
جمعه و داوود، در مقابل محبوبه، وسوسه و اسیر نیاز و شهوت خود میشوند و فیلم، تا پایان، بر تلاش و تقلای این دو، در بدست آوردن محبوبه تمرکز دارد. بسیاری نکات دیگر در این فیلم گنجانده شده که با توجه به موضوعیت این مطلب نیازی به بیان آنها نیست، شاید وقتی دیگر.
در راستای آنچه جمعه و داوود را اسیر خود کرده،
جمعه ساز میزند و داوود تصویر محبوبه را بر دیوار نقش میزند..
جمعه تانک محبوبه را تعمیر میکند و داوود مسیر خانه محبوبه را پاکسازی میکند..
جمعه گردنبند محبوبه را میگیرد و داوود به گردنبندی که بدست جمعه افتاده حسد میورزد..
جمعه و داوود، با هم میجنگند و میزنند و تقلا میکنند تا محبوبه را بدست آورند.
دو
اخراجیها.
مجید سوزوکی، از اراذل جنوب تهران و عاشق دختر میرزا، از زندان آزاد میشود و با توجه به شروط پدر دختر مجبور میشود که به جبهه برود. در این بین دوستان دیگرش که دزد یا معتاد هستند برای تنها نگذاشتن او همراهش میشوند و نهایتا به جبهه جنگ میرسند. روزهای حضور آنها در جبهه، به خوشگذرانی و عیاشی میگذرد تا اینکه مجید ناگهان کشته میشود.
استفاده از جکها و شوخیهای روز، به جای گرفتن این اثر در حوزه کارهای کمدی کمک میکند.
سه
پدرم معلم بود. اسفند شصت و پنج به جبهه رفت و فروردین شصت و شش کشته شد. یک دفترچه خاطرات از او مانده و چند نامه از جبهه. آنها را خوانده ام. تمامشان را. پدرم نوشته در مدرسه همیشه بچه ها را تشویق به حضور در جبهه میکرده و اینکه هر چند وقت یک بار خبر شهادت یکی را میشنیده آزارش میداده و خلاصه به قول خودش دیگر بهانه ی همسر و فرزند راضیش نمیکرده و تصمیم گرفته که به جبهه برود. عمه درباره پدر میگوید که یک بار پیش از ازدواج عاشق شده بوده و قص علی هذا. مادر میگوید روز اول که پدر میبیندش توپش را طرفش پرتاب میکند و میزند به پایش که مادر برگردد و ببیندش. مادربزرگ میگوید پدرم میگفته من خوشگلم، زنم باید خوشگل باشد. پدر من شهید شده. او آدم بوده و شهید شده. یک آدم کاملا عادی. با بداخلاقیها، خستگیها، شهوترانیها، نیازها و شیطنتهای یک آدم معمولی. جنگ میشود. احساس وظیفه میکند. به جبهه میرود. خط مقدم میرود. شهید میشود. و دیگر برنمیگردد.
چهار
روبان قرمز هم حکایت دو آدم معمولی است. آدمهایی که وسوسه میشوند و حتی جایی، چنانکه جمعه عمل کرد بی هیچ حساب و کتاب شرعی یا عرفی به دختری نزدیک میشود که او را وسوسه کرده. به همین سادگی.
همه اینها را گفتم که بگویم اخراجیها اما، برخلاف آنچه مسعود دهنمکی ادعا میکند، بر «یک مشت آدم معمولی بودن» جبهه رفتگان تکیه ندارد، بلکه بر هدف آنها از حضور در جبهه تمرکز میکند. بر هدفی که میتواند وصال یک دختر، رفیق بازی، استفاده از امکانات و یا ناشی از طردشدگی از جامعه باشد. ناشی از اخراج شدگی. و این است که درد دارد. این است که زبان انسان را باز میکند تا بگوید انصاف نیست.
اخراجیها نمیگوید یک مشت آدم معمولی رفتند جبهه و شهید هم شدند. اخراجیها میگوید یک مشت طردشدگان جامعه در طلب دختری یا رفیقی، رفتند جبهه، خوردند و خوابیدند و گفتند و خندیدند و به اتفاق، شهید هم شدند.
پنج
ابراهیم حاتمی کیا. متولد ۱۳۴۰ و دانش آموخته رشته سینما در دانشگاه هنر است.
فعالیتهای وی پس از جنگ صرفا به حوزه سینما و نویسندگی ختم میشود.
خاطرات حاتمیکیا از جبهه جنگ ایران و عراق.
شش
مسعود ده نمکی. متولد ۱۳۴۸ دانش آموخته سینما در دانشگاه آزاد و از سیاسیون حزب راست و اعضا و رهبران اولیه حزب انصار حزب الله است. گفته میشود وی از عاملان جریانات کوی دانشگاه سال ۷۸ و نیز شریک در قتل مهدی صفری تبار، فرزند امام جمعه اسلامشهر است.
وی در دفاع از کشتن روشنفکران، در برنامه قتلهای زنجیره ای میگوید: «در مورد افرادی که نامشان در پروندهٔ قتلهای زنجیرهای مطرح است (متهمان) نیزـ به دور از گرایشهای سیاسی ـ باید گفت به وظایف قانونی خود یعنی «حذف معاندین» عمل کردهاند.در یک سیستم، همان طور که عدهای مشغول جمعآوری اطلاعات هستند، عدهٔ دیگری هم مامور حذف دشمنان میباشند و معمولا از دستهٔ دوم که زحماتشان بیشتر از سایرین است، کمتر تقدیر و تشکر میشود.»
و ادامه میدهد: «به تعبیر مقام معظم رهبری، مقتولان پرونده، از دشمنان بیخطر نظام نبودند. نکتهٔ مهم این است که عاملان قتلها، در سیستم حذف معاندین، اولویتها را در نظر نگرفتند وگرنه رهبر معظم انقلاب، به جای «دشمن بیخطر» تعبیر بهتری را به کار میبرند، چرا که حذف دشمن بیخطر، فایدهای نداشت و فقط حربهای شد در دست عدهای که میخواستند به هدفشان برسند.....دشمن را - چه با خطر و چه بیخطر - میتوان کشت، اما این امر، زمان و برنامه لازم دارد و نباید خودسرانه عمل کرد. اتفاقا در صحنه جنگ، خطر دشمن در حال پدافند از دشمن در حال حمله کمتر است.....حال اگر وزارت اطلاعات، به اشتباه، چند نفر دشمن بیخطر را حذف کرده، دیکتهٔ نانوشته که غلط ندارد، این همه جوان در کارخانههای مهمات سازی، به خاطر بروز اشتباهی، به شهادت رسیدند، حالا چهار نفر دشمن بیخطر هم به خاطر تحلیل درست و یا مدیریت صحیح وزارت اطلاعات، حذف شدند، همهٔ اینها دلیل نمیشود که نیروهای اطلاعات را بیانگیزه کنیم.»*
اخراجیها ۱ با اعتراض خانواده شهید سوزوکی، شخص اول فیلم، مواجه شد.
همچنین، عباس منظرپور، نویسنده کتاب در کوچه و خیابان، در اعتراض به ساخت فیلم اخراجیها۲ میگوید: روزي که براي نخستين بار موفق به ديدن فيلم تماشايي و رکوردشکن آن عزيزان شدم، موضوعي مرا به تأمل فرو برد که ناچار «اخراجيها» را دوباره و سهباره به تماشا نشستم. آنگاه بود که دريافتم سناريو، محيطسازي و حتي کلماتي که توسط بازيگران به کار رفته، همگي رونويسي از کتاب اين حقير است.
خاطرات ده نمکی از جنگ در جبهه ایران و عراق.
دهنمکی در مرداد ۱۳۸۹، به سمت هییت امنای دانشگاه هنر منتصب شد.
هفت
قضاوت با شما، فروش میلیاردی اخراجیها هم.
پ.ن. !
روبان قرمز.
جنگ تمام شده و محبوبه که از اهالی مناطق جنگ زده بوده، از مفرّش باز میگردد و با جمعه، مرد افغانی که در زمان جنگ راننده تانک بوده و داوود، دیگر بازمانده جنگ که پس از اتمام آن سرگرم خنثی سازی مناطق جنگی بوده، روبرو میشود.
جمعه و داوود، در مقابل محبوبه، وسوسه و اسیر نیاز و شهوت خود میشوند و فیلم، تا پایان، بر تلاش و تقلای این دو، در بدست آوردن محبوبه تمرکز دارد. بسیاری نکات دیگر در این فیلم گنجانده شده که با توجه به موضوعیت این مطلب نیازی به بیان آنها نیست، شاید وقتی دیگر.
در راستای آنچه جمعه و داوود را اسیر خود کرده،
جمعه ساز میزند و داوود تصویر محبوبه را بر دیوار نقش میزند..
جمعه تانک محبوبه را تعمیر میکند و داوود مسیر خانه محبوبه را پاکسازی میکند..
جمعه گردنبند محبوبه را میگیرد و داوود به گردنبندی که بدست جمعه افتاده حسد میورزد..
جمعه و داوود، با هم میجنگند و میزنند و تقلا میکنند تا محبوبه را بدست آورند.
دو
اخراجیها.
مجید سوزوکی، از اراذل جنوب تهران و عاشق دختر میرزا، از زندان آزاد میشود و با توجه به شروط پدر دختر مجبور میشود که به جبهه برود. در این بین دوستان دیگرش که دزد یا معتاد هستند برای تنها نگذاشتن او همراهش میشوند و نهایتا به جبهه جنگ میرسند. روزهای حضور آنها در جبهه، به خوشگذرانی و عیاشی میگذرد تا اینکه مجید ناگهان کشته میشود.
استفاده از جکها و شوخیهای روز، به جای گرفتن این اثر در حوزه کارهای کمدی کمک میکند.
سه
پدرم معلم بود. اسفند شصت و پنج به جبهه رفت و فروردین شصت و شش کشته شد. یک دفترچه خاطرات از او مانده و چند نامه از جبهه. آنها را خوانده ام. تمامشان را. پدرم نوشته در مدرسه همیشه بچه ها را تشویق به حضور در جبهه میکرده و اینکه هر چند وقت یک بار خبر شهادت یکی را میشنیده آزارش میداده و خلاصه به قول خودش دیگر بهانه ی همسر و فرزند راضیش نمیکرده و تصمیم گرفته که به جبهه برود. عمه درباره پدر میگوید که یک بار پیش از ازدواج عاشق شده بوده و قص علی هذا. مادر میگوید روز اول که پدر میبیندش توپش را طرفش پرتاب میکند و میزند به پایش که مادر برگردد و ببیندش. مادربزرگ میگوید پدرم میگفته من خوشگلم، زنم باید خوشگل باشد. پدر من شهید شده. او آدم بوده و شهید شده. یک آدم کاملا عادی. با بداخلاقیها، خستگیها، شهوترانیها، نیازها و شیطنتهای یک آدم معمولی. جنگ میشود. احساس وظیفه میکند. به جبهه میرود. خط مقدم میرود. شهید میشود. و دیگر برنمیگردد.
چهار
روبان قرمز هم حکایت دو آدم معمولی است. آدمهایی که وسوسه میشوند و حتی جایی، چنانکه جمعه عمل کرد بی هیچ حساب و کتاب شرعی یا عرفی به دختری نزدیک میشود که او را وسوسه کرده. به همین سادگی.
همه اینها را گفتم که بگویم اخراجیها اما، برخلاف آنچه مسعود دهنمکی ادعا میکند، بر «یک مشت آدم معمولی بودن» جبهه رفتگان تکیه ندارد، بلکه بر هدف آنها از حضور در جبهه تمرکز میکند. بر هدفی که میتواند وصال یک دختر، رفیق بازی، استفاده از امکانات و یا ناشی از طردشدگی از جامعه باشد. ناشی از اخراج شدگی. و این است که درد دارد. این است که زبان انسان را باز میکند تا بگوید انصاف نیست.
اخراجیها نمیگوید یک مشت آدم معمولی رفتند جبهه و شهید هم شدند. اخراجیها میگوید یک مشت طردشدگان جامعه در طلب دختری یا رفیقی، رفتند جبهه، خوردند و خوابیدند و گفتند و خندیدند و به اتفاق، شهید هم شدند.
پنج
ابراهیم حاتمی کیا. متولد ۱۳۴۰ و دانش آموخته رشته سینما در دانشگاه هنر است.
فعالیتهای وی پس از جنگ صرفا به حوزه سینما و نویسندگی ختم میشود.
خاطرات حاتمیکیا از جبهه جنگ ایران و عراق.
شش
مسعود ده نمکی. متولد ۱۳۴۸ دانش آموخته سینما در دانشگاه آزاد و از سیاسیون حزب راست و اعضا و رهبران اولیه حزب انصار حزب الله است. گفته میشود وی از عاملان جریانات کوی دانشگاه سال ۷۸ و نیز شریک در قتل مهدی صفری تبار، فرزند امام جمعه اسلامشهر است.
وی در دفاع از کشتن روشنفکران، در برنامه قتلهای زنجیره ای میگوید: «در مورد افرادی که نامشان در پروندهٔ قتلهای زنجیرهای مطرح است (متهمان) نیزـ به دور از گرایشهای سیاسی ـ باید گفت به وظایف قانونی خود یعنی «حذف معاندین» عمل کردهاند.در یک سیستم، همان طور که عدهای مشغول جمعآوری اطلاعات هستند، عدهٔ دیگری هم مامور حذف دشمنان میباشند و معمولا از دستهٔ دوم که زحماتشان بیشتر از سایرین است، کمتر تقدیر و تشکر میشود.»
و ادامه میدهد: «به تعبیر مقام معظم رهبری، مقتولان پرونده، از دشمنان بیخطر نظام نبودند. نکتهٔ مهم این است که عاملان قتلها، در سیستم حذف معاندین، اولویتها را در نظر نگرفتند وگرنه رهبر معظم انقلاب، به جای «دشمن بیخطر» تعبیر بهتری را به کار میبرند، چرا که حذف دشمن بیخطر، فایدهای نداشت و فقط حربهای شد در دست عدهای که میخواستند به هدفشان برسند.....دشمن را - چه با خطر و چه بیخطر - میتوان کشت، اما این امر، زمان و برنامه لازم دارد و نباید خودسرانه عمل کرد. اتفاقا در صحنه جنگ، خطر دشمن در حال پدافند از دشمن در حال حمله کمتر است.....حال اگر وزارت اطلاعات، به اشتباه، چند نفر دشمن بیخطر را حذف کرده، دیکتهٔ نانوشته که غلط ندارد، این همه جوان در کارخانههای مهمات سازی، به خاطر بروز اشتباهی، به شهادت رسیدند، حالا چهار نفر دشمن بیخطر هم به خاطر تحلیل درست و یا مدیریت صحیح وزارت اطلاعات، حذف شدند، همهٔ اینها دلیل نمیشود که نیروهای اطلاعات را بیانگیزه کنیم.»*
اخراجیها ۱ با اعتراض خانواده شهید سوزوکی، شخص اول فیلم، مواجه شد.
همچنین، عباس منظرپور، نویسنده کتاب در کوچه و خیابان، در اعتراض به ساخت فیلم اخراجیها۲ میگوید: روزي که براي نخستين بار موفق به ديدن فيلم تماشايي و رکوردشکن آن عزيزان شدم، موضوعي مرا به تأمل فرو برد که ناچار «اخراجيها» را دوباره و سهباره به تماشا نشستم. آنگاه بود که دريافتم سناريو، محيطسازي و حتي کلماتي که توسط بازيگران به کار رفته، همگي رونويسي از کتاب اين حقير است.
خاطرات ده نمکی از جنگ در جبهه ایران و عراق.
دهنمکی در مرداد ۱۳۸۹، به سمت هییت امنای دانشگاه هنر منتصب شد.
هفت
قضاوت با شما، فروش میلیاردی اخراجیها هم.
پ.ن. !
گرچه باز، دل خواهم بست
نشسته ایم به یاد جوانی فیلم مرسدس را میبینیم. به یک جایی از فیلم میرسد، رستم در کنار همسرش که به او خیانت کرده و رو به اسفندیار، درباره مرسدس بنز صد میلیونی، میگوید: «به چیزی که دل نداره دل نبند. یه روز میشه عین همینها» و اشاره میکند به اتومبیلهای فرسوده.
من اضافه میکنم: «به اون چه که دل داره هم دل نبند.»
دوستم اضافه میکند: «یه روز میشه عین همینها» و اشاره میکند به همسر رستم.
من اضافه میکنم: «به اون چه که دل داره هم دل نبند.»
دوستم اضافه میکند: «یه روز میشه عین همینها» و اشاره میکند به همسر رستم.
خودمونی
بچه که بودم یه نوار کاست قرمز داشتیم. یک طرفش فرهاد مهراد بود. که مامان همه آهنگهاش رو از بر بود. یک طرف دیگه ش اما قر و قاطی. اولش صدای خمینی. بعد رادیو. بعد هم چند تا آهنگ.
بچه که بودم مامان همیشه واسم آهنگ میخوند. آهنگ غریبه شاهرخ، آهنگ شقایق داریوش، آهنگ کوچه میعاد طاهرزاده، آهنگ خرس کوکی حبیب.. . اینها رو من با صدای مامان شناختم. با صدای مامان حفظ شدم. با صدای مامان، با آهنگی که مامان روشون میذاشت و با تمام غلطهای متن شعری که مامان میخوند.
مامان تعریف میکنه با بابا عقد بوده، یه روز میرن خوشگذرونی بابا جلوی یه دکه وایمیسه و به مامان میگه بمونه تو ماشین تا برگرده. وقتی برمیگرده یه نوار کاست دستش بوده که همون موقع میذاره پخش شه. مامان میگه صدای فرهاد رو که شنیدم از خوشحالی جیغ کشیدم. مامان میگه بابات اومد جلو و واسه اولین بار بوسم کرد. میگه دستهام یخ شده بود و صورتم داغ.
مامان تعریف میکنه یه روز میاد میبینه بابا داره رو نوار قرمزه صدای خمینی رو ضبط میکنه. مامان میگه نه. بابا میگه مجبوره. مامان میگه نه. بابا میگه دستگاه ضبطش رو -که کارهای انقلابی باهاش میکرده- دزد برده. مامان میگه نه. بابا میگه پول نداره نوار کاست بخره. مامان هیچی نمیگه. بابا هم دیگه ضبط نمیکنه. شب میاد پیش مامان میگه چند دقیقه ای از نوار که پاک شده چه آهنگهایی بوده. میگه حالا که پاک شده، در عوض مامان براش بخونه. مامان میگه بلد نیست. بابا همونقدر که حفظ بوده غلط غولوط واسش میخونه. مامان همونجور غلط غولوط حفظ میشه. مامان همونجور غلط غولوط میخونه. مامان، بعد از مرگ بابا هم، همونجور غلط غولوط میخوند. منم همونجور غلط غولوط حفظ شدم.
بچه که بودم مامان همیشه واسم آهنگ میخوند. آهنگ غریبه شاهرخ، آهنگ شقایق داریوش، آهنگ کوچه میعاد طاهرزاده، آهنگ خرس کوکی حبیب.. . اینها رو من با صدای مامان شناختم. با صدای مامان حفظ شدم. با صدای مامان، با آهنگی که مامان روشون میذاشت و با تمام غلطهای متن شعری که مامان میخوند.
مامان تعریف میکنه با بابا عقد بوده، یه روز میرن خوشگذرونی بابا جلوی یه دکه وایمیسه و به مامان میگه بمونه تو ماشین تا برگرده. وقتی برمیگرده یه نوار کاست دستش بوده که همون موقع میذاره پخش شه. مامان میگه صدای فرهاد رو که شنیدم از خوشحالی جیغ کشیدم. مامان میگه بابات اومد جلو و واسه اولین بار بوسم کرد. میگه دستهام یخ شده بود و صورتم داغ.
مامان تعریف میکنه یه روز میاد میبینه بابا داره رو نوار قرمزه صدای خمینی رو ضبط میکنه. مامان میگه نه. بابا میگه مجبوره. مامان میگه نه. بابا میگه دستگاه ضبطش رو -که کارهای انقلابی باهاش میکرده- دزد برده. مامان میگه نه. بابا میگه پول نداره نوار کاست بخره. مامان هیچی نمیگه. بابا هم دیگه ضبط نمیکنه. شب میاد پیش مامان میگه چند دقیقه ای از نوار که پاک شده چه آهنگهایی بوده. میگه حالا که پاک شده، در عوض مامان براش بخونه. مامان میگه بلد نیست. بابا همونقدر که حفظ بوده غلط غولوط واسش میخونه. مامان همونجور غلط غولوط حفظ میشه. مامان همونجور غلط غولوط میخونه. مامان، بعد از مرگ بابا هم، همونجور غلط غولوط میخوند. منم همونجور غلط غولوط حفظ شدم.
تغییر کنیم
یک
Aileen Wuornos، از پانزده سالگی با تنفروشی امرار معاش کرده و در سن سی و سه سالگی، بین سالهای ۱۹۸۹ و ۱۹۹۰، با قتل هفت نفر از مشتریهایش در لیست قاتلین زنجیره ای امریکا قرار گرفت. وی در سال ۲۰۰۲ و در سن چهل و شش سالگی به اعدام محکوم شد.
دو
در زمان تولد دخترک، پدر وی به اتهام تجا.وز و تلاش در قتل پسری هشت ساله در زندان به سر میبرد و کمی بعد در همان سلول خود را حلق آوریز کرد. بدین ترتیب دختر هرگز موفق به دیدار پدر نشد. در چهار سالگی تحت حضانت پدربزرگ خود قرار گرفت که در همان سن مورد تجاو.ز هم او واقع شده و در پی آن درگیر روابط جنسی دیگری از جمله با برادر پنج ساله خود شد. در این سیر، در سن چهارده سالگی بر اثر تجا.وز مردی ناشناس باردار شده پس از زایمان فرزند خود را به مراکز مربوطه سپرد و نهایتا با مرگ مادربزرگ مجبور به ترک خانه ی پدربزرگ شد و از پانزده سالگی به منظور امرار معاش راضی به تنفروشی شد.
در سی و سه سالگی، در میان مشتریانش به ریچارد ملوری برخورد و مورد تجاوز شدید و شکنجه وی قرار گرفت. در راستای فرار از مرگ مجبور به درگیری با وی و نهایتا قتل او شد. زان پس، تا یک سال بعد، شش نفر دیگر از مشتریانش را به قتل رساند.
سه
غلامرضا خوشروی کوران کردیه، ملقب به خفاش شب و قاتل زنجیره ای یازده زن و دختر تهرانی، در آخرین یادداشت خود پیش از اعدام میگوید: «من به هیچکس بدهکار نیستم و از کسی طلبکار نیستم.»
شاهدی از چگونگی کودکی و گذران عمر او در دست نیست مگر آنکه از ده سالگی به بعد را در خیابانها به سر میبرده و در چهارده سالگی خود را به کانون اصلاح تربیت مشهد معرفی میکند.
چهار
علی اصغر بروجردی معروف به اصغر قاتل، متجاوز کودکان و قاتل ایشان بوده است. او زمانیکه برای اعدام آماده میشود میگوید: «بنده در تمام عمر آرزویم این بوده که سرم را برفراز ببینم و دیگران را زیر پا. خب، حالا طناب دار را که بالا بکشند به آرزویم خواهم رسید.»
رییس زندان وقت دستور میدهد وی را وارونه دار بزنند. سنگ بزرگی را با ریسمان به گردنش بسته و او را از پا آویزان کردند.
پنج
مجید سالک محمودی که بعلت کشیدن چک بی محل دو سال را در زندان سپری کرد، پس از بازگشت از زندان به ارتباط همسر و پسرخاله اش پی میبرد و بدون اعتراض به این امر، ترک مکان میکند. زان پس به مدت پنج سال دست به کشتار زنان متاهل و جوان میزند.
او نهایتا خودکشی کرد.
شش
محمد بسیجه معروف به محمد بیجه قاتل و متجاوز به هفده کودک در پاکدشت، در کودکی پس از از دست دادن مادرش مورد تجا.وز افراد نامعلوم قرار گرفته و تمام عمر را در خیابان به سر برده است. با اعلام حکم دادگاه مبنی بر اعدام ادعا میکند که حق او اعدام نیست.
همچنین گفته بود اگر دستگیر نمیشد ۱۰۰ کودک را از بین میبرد.
بیجه هنگام شلاق خوردن دو بار به زانو افتاد، اما در جریان اجرای حکم خاموش و آرام باقی ماند.
هفت
برگردیم به شماره یک و دو. این هر دو درباره یک نفر است. اولین متن حاصل دید یک خواننده ی صفحه حوادث است و تصویر، تصویر یک قاتل است. یک زن فاسد، روانی و قاتل که بیشک مستحق زندگی نیست. دومی شرحی از زندگی همان فرد است برای مخاطبی که ریشه یابی میکند. فیلم هیولا، هم دید دیگری از زندگی همین زن است. دیدی برای من و شمایی که این بار حق قضاوت به خودمان نداده ایم. این بار فقط میخواهیم بشنویم. فیلم هیولا را ببینید و تعجب کنید که چه ساده به حال همین زن فاسد روانی قاتل خواهید گریست!
هشت
برگردیم به کودکی. وقتی که سراپا تابع هستیم. تابع مادر، پدر، خواهر، برادر، اقوام، همسایه، معلم،.. . ریشه یابی آنچه اکنون بدان عمل میکنیم کار ساده ای نیست. تخصص میخواهد و تجربه. لیکن امروزه بررسیهای روانشناختی همه حاکی از آنند که امروز هر فرد تابعیست از کودکیش. شاید بتوان گفت پایه گذار این تفکر فروید بود. تفکری که هنوز بسیار رایج و حتی در حال پیشرفت است.
مثال: فرض کنید کسی که موادمخدر مصرف میکند. قضاوتهامان قابل حدس است. حالا من میخواهم به اعتبار یک کتاب روانشناسی به شما بگویم که دسته ای از افرادی که معتاد به مصرف موادمخدر هستند، در حقیقت و در ناخودآگاه خود بر این باورند که ایشان حق بهره مندی از زندگی خوب و موفق را ندارند. چرا؟ زیرا مثلا در فلان سن کودکی، وقتی مادربزرگشان میمیرد، میشنوند که پدر میگوید اگر فرزندم مدرسه نبود، میامدم مادرم را به بیمارستان میرساندم و حالا او در جمع ما بود! کودکی که در شش سالگی بر حسب طبیعت این سن بر این باور است که تمام هست و نیست دنیا بواسطه وجود او شکل میگیرد، حالا درمیابد که او متهم ردیف اول مرگ مادربزرگ است. حالا به خلوت کودکی پناه میبرد و به تمام سربازانش اعلام میکند که در جنگ جهانی سوم شکست خورده. مهم آن است که به باور روانشناسان کودک شش ساله این بار گناه را تا همیشه با خود خواهد داشت و دقیقا همین بار گناه است که سبب میشود وقتی میتواند وارد مسیر خوشبختی شود در ناخودآگاه با خود نجوا کند که او لیاقت آن را ندارد و چه روشی بهتر از اعتیاد؟
نه
به باور تحلیلگران وقتی محمد بیجه، مورد هفت، در کودکی مورد تجا.وز قرار میگیرد و بواسطه ناتوانی امکان مبارزه ندارد در حین آنکه مظلوم واقع میشود کاملا موازی با آن، وجه ظالم بودن در درونش شکل میگیرد چرا که در یک زمان چهره ظالمی را میبیند که به بدن مظلوم او یورش بوده. محمد-نوعی که وجه ظالم بودنش در لحظه مغلوب زور بازوی دیگری شده، ظلم را با آزار عروسکهایش، حیوانات خانگی، فحاشی، یا کمی بعدتر با انجام عملی مشابه بر یک مظلوم دیگر بروز خواهد داد. ظلمی که در کودکی بر محمد روا داشته شده، بعلت شرایط خانوادگی و زندگیش همچنان با وی همراه مانده و تا بزرگسالی ادامه میابد و او را سوق میدهد بدین سمت که با دیدن یک کودک، یک مظلوم را مشاهده کند، طعمه را بیابد و حالا آن خشم فرومانده در سالها را بروز دهد.
بدین ترتیب از این یک محمد، هفده محمد بالقوه دیگر زاده خواهد شد.
ده
وجود آلین، غلامرضا، علی اصغر، مجید، محمد و هزاران بیمار دیگر در جامعه، تهدیدیست بر امنیت سایر انسانها و شکی در آن نیست که تا وقتی که خشم و مرض درون این افراد برجاست، تهدید امنیت جامعه نیز پابرجاست.
یازده
مدتها در معاشرت با اعضای انجمن معتادان گمنام بودم. در مرکز که وارد شوید افراد متفاوتی را میبینید. محمد را میبینید که پانزده سال پیش وقتی تنها یک ماه تا مرگ حتمی فاصله داشت از کنار خیابان بلند میشود و میشود محمدی که امروز پس از پانزده سال پاکی ناجی زندگی بیش از هزار نفر بوده است.
فروهر، بنیانگذار این انجمن در ایران ادعا میکند هر جرمی به جز قتل را در بیست و پنج سال دوره اعتیاد خود مرتکب شده بود. فروهر، با راه اندازی انجمن در ایران موفق به نجات هزاران تن، و به تبع آن هزاران خانواده از فساد ناشی از مصرف مواد مخدر شد.
دوازده
ستاره سهیل در ویژه نامه خود به نام «اجرای عدالت» مورخ ۹مرداد ۱۳۷۶، تیتر «خفاش در دادگاه میخندد» را زیر عکس ۹ زن مقتول به چاپ میرساند و در کنار این تیتر در دایره ای مینویسد: «در یک قدمی چوبه دار»
کمی بیشتر شرح میدهم:
خفاش، پرنده ایست خونخوار که زیستن در روشنایی در طبیعت او نیست آنقدر که حتی در حالت طبیعیش باید برعکس بر دیوار بایستد. این پرنده از نوشیدن خون حیوانات اهلی به زندگی خود ادامه میدهد. اهلی آزاری، در طبیعت و ذات اوست و بی این زندگی ممکن نیست.
خفاش شب، نامی بود که برای غلامرضا خوشرو استفاده میشد. انتخاب این نام چنین میرساند که اقدامات نفرت انگیز وی ریشه در ذاتش دارد و مستقل از آموزه های اجتماعیش است! بدین ترتیب اصلاح چنین فردی غیرممکن است!!
خفاش میخندد. کی؟ وقتی که ۹ زن را به قتل رسانده. مثل این میماند که من بیایم اینجا برای شما عکس کودکی خودم را بگذارم که در آن بسیار شیرین خندیده ام و در کنارش عکس مادرم را بگذارم وقتی خیلی عصبانی و آشفته است و به شما بگویم مادرم یک بار به من گفت کاش بدنیا نمیآمدم و بعد هم از شما بخواهم خودتان قضاوت کنید! من در حقیقت از شما قضاوت نخواسته ام، من انگشت در احساساتتان فرو کرده ام! و این تنش است.
در میان تنشی که بر قلب جامعه فرود میآید، این مقاله برای جامعه نویدی به همراه میآورد: در یک قدمی چوبه دار.
بازی ساده ایست: هی مردم، نگاه کنید این عوضی بدقیافه را چه میخندد، آن مادرها و دخترهای مظلوم را هم ببینید، دیدید؟ دیدید؟ جان من دیدید؟ عیب ندارد غصه نخورید، خودمان میکشیمش. یک «یوهاهاهاهاها» هم بگذارد آخرش و خیالمان را راحت کند که همه جا امن و امان است.
یا مثلا کاری که در مورد چهار این پست انجام شد. رییس زندان خواست از محکوم به اعدامش چنان حالی بگیرد که کیف کند!
جنایت در مقابل جنایت
کینه در مقابل کینه
ماهاتما گاندی میگوید: چشم در مقابل چشم، دنیا را کور میکند.
سیزده: نتیجه یک
یک انسان در دنیا وجود دارد که در حال حاضر وجودش برای جامعه مخرب است. این انسان، ذاتا موجود پلیدی نیست، به چند مورد اول که نگاه کنید میبینید در پس این چهره ی پلید «همواره» موجود معصومی وجود داشته که مظلوم واقع شده، منتها تخم خشم درش کاشته شده. همین انسان بظاهر پلید میتواند فروهر باشد که با تربیت و ادامه زندگی ، ناجی زندگی هزارها و میلیونها نفر دیگر باشد. میخواهم بگویم این انسان دیروز مظلوم، امروز پلید و فردا -شاید- قهرمان، حق زندگی دارد. چرا که شاید فردا قهرمان باشد. به مورد دوازده برمیگردم و اشاره میکنم به نتیجه بدست آمده از تحقیقی در ایالات متحده امریکا که میگوید پس از هر حکم علنی اعدام، آمار خشونت در این کشور تا سه ماه افزایش میابد.
و نهایتا در عوض مسکنی که امروزه خیلی ساده در کشورهایی چون کشور ما تجویز میشود و جامعه ای چون جامعه ما و مطبوعاتی چون شماره دوازده بدان دامن میزنند و تشویقش میکنند، مسکنی به نام اعدام، پیشنهاد تفکری متفاوت میدهم.
تفکری برای اصلاح، برای تربیت.
و ادعا میکنم که «حکم اعدام را همیشه میتوان جاری ساخت». امروزه در اکثر کشورها در عوض حکم اعدام، حکم حبس ابد ابلاغ میشود.
اعدام، برای متهم «پایان» است.
برای صاحب دم، ترغیب حس انتقامجویی و «قتل شرعی» است.
برای من و شمای بیننده، حامل «نفرت» است.
چهارده: نتیجه دو
تمام اینها را گفتم چون امروز شهلا جاهد، قاتل احتمالی لاله سحرخیزان به دار آویخته شد.
نه میخواهم بگویم شهلا جاهد قاتل بوده یا نه.
نه میخواهم بگویم عاشق بوده یا نه.
نه میخواهم بعد از یک پست طولانی مستند، با برانگیختن احساسات شما به حرفهای خودم توهین کنم.
فقط میخواهم بگویم اگر شهلا جاهد زنده میماند، شاید همسر و مادر نمونه ای میشد و خانواده ی سلامتی را به جامعه هدیه میداد.
همچنین پسر لاله سحرخیزان هرگز قاتل شرعی یک زن نمیشد.
نیز نفرت و انتقام در میان خانواده سحرخیزان جا باز نمیکرد.
پانزده
انتظار ندارم بعد از نوشتن این پست جوابی بگیرم مثل اینکه هی فلانی تو که در فلان جایگاه نبودی. چون وقتی پست به اینجایی رسید که حالا شما هم رسیدید، فایل را سیو کردم، یک سیگار مخرب آتش زدم و رفتم کنار پنجره به شهری خیره شدم که در خواب بود و پنجره هایی که در پسشان کرور کرور داستان است. خیلی داستانهای تلخ. دروغ چرا؟ دلم گرفته بود. از واقعیتی که با آن روبرو شده بودم دلم گرفته بود. از به یاد آوردن چهره ی مردی که از چهارسالگی تا سیزده سالگیم مظلوم تجا.وزهای جنسی مکررش شده بودم و از سر ترس -یا هرچه- دم نزده بودم. از کابوسی که از سیزده سالگی تا همیشه با من بوده و هست. از برچسب «کثافت» که در کناره ی همین بلاگ میبینید… دلم از آنچه که بیمارم ساخت و از تمام بیست و پنج سال گذشته، گرفت. از اینکه در تمام طول این پست و در تمام بیست و چهار ساعت گذشته مشغول اندیشه «کثافت»هایی بودم که وجودشان در جامعه غیرقابل اجتناب اما متاسفانه قابل پذیرش هست، دلم گرفت.
من همینجا از وجود کسی دفاع میکنم و تلاش برای زنده ماندن کسی میکنم که نه سال کودکیم را به خاطر بیماریهای روانی حاصل کودکی ناخوشایندش به لجن کشید و سایه ی ترس را تا همیشه برایم به جا گذاشت. من از وجود کسی دفاع میکنم که یک روز پیش از اقدام خودکشی ناموفقم به سراغش رفتم و ناگفته های کودکیم را به او گفتم و شنیدم که میگفت وقتی بچه دار شد، از کرده پیشین خود پشیمان شد. من به کسی حق زندگی میدهم، که باعث لرزه های همین حالای دستهایم است، چرا که توانست با حق زندگی، ازدواج و پدر شدن، بفهمد، پشیمان شود و با هیچ «عاطفه»ی دیگری، بیعاطفگی نکند. من...
پ.ن. این هم مقاله ی خوبیست.
Aileen Wuornos، از پانزده سالگی با تنفروشی امرار معاش کرده و در سن سی و سه سالگی، بین سالهای ۱۹۸۹ و ۱۹۹۰، با قتل هفت نفر از مشتریهایش در لیست قاتلین زنجیره ای امریکا قرار گرفت. وی در سال ۲۰۰۲ و در سن چهل و شش سالگی به اعدام محکوم شد.
دو
در زمان تولد دخترک، پدر وی به اتهام تجا.وز و تلاش در قتل پسری هشت ساله در زندان به سر میبرد و کمی بعد در همان سلول خود را حلق آوریز کرد. بدین ترتیب دختر هرگز موفق به دیدار پدر نشد. در چهار سالگی تحت حضانت پدربزرگ خود قرار گرفت که در همان سن مورد تجاو.ز هم او واقع شده و در پی آن درگیر روابط جنسی دیگری از جمله با برادر پنج ساله خود شد. در این سیر، در سن چهارده سالگی بر اثر تجا.وز مردی ناشناس باردار شده پس از زایمان فرزند خود را به مراکز مربوطه سپرد و نهایتا با مرگ مادربزرگ مجبور به ترک خانه ی پدربزرگ شد و از پانزده سالگی به منظور امرار معاش راضی به تنفروشی شد.
در سی و سه سالگی، در میان مشتریانش به ریچارد ملوری برخورد و مورد تجاوز شدید و شکنجه وی قرار گرفت. در راستای فرار از مرگ مجبور به درگیری با وی و نهایتا قتل او شد. زان پس، تا یک سال بعد، شش نفر دیگر از مشتریانش را به قتل رساند.
سه
غلامرضا خوشروی کوران کردیه، ملقب به خفاش شب و قاتل زنجیره ای یازده زن و دختر تهرانی، در آخرین یادداشت خود پیش از اعدام میگوید: «من به هیچکس بدهکار نیستم و از کسی طلبکار نیستم.»
شاهدی از چگونگی کودکی و گذران عمر او در دست نیست مگر آنکه از ده سالگی به بعد را در خیابانها به سر میبرده و در چهارده سالگی خود را به کانون اصلاح تربیت مشهد معرفی میکند.
چهار
علی اصغر بروجردی معروف به اصغر قاتل، متجاوز کودکان و قاتل ایشان بوده است. او زمانیکه برای اعدام آماده میشود میگوید: «بنده در تمام عمر آرزویم این بوده که سرم را برفراز ببینم و دیگران را زیر پا. خب، حالا طناب دار را که بالا بکشند به آرزویم خواهم رسید.»
رییس زندان وقت دستور میدهد وی را وارونه دار بزنند. سنگ بزرگی را با ریسمان به گردنش بسته و او را از پا آویزان کردند.
پنج
مجید سالک محمودی که بعلت کشیدن چک بی محل دو سال را در زندان سپری کرد، پس از بازگشت از زندان به ارتباط همسر و پسرخاله اش پی میبرد و بدون اعتراض به این امر، ترک مکان میکند. زان پس به مدت پنج سال دست به کشتار زنان متاهل و جوان میزند.
او نهایتا خودکشی کرد.
شش
محمد بسیجه معروف به محمد بیجه قاتل و متجاوز به هفده کودک در پاکدشت، در کودکی پس از از دست دادن مادرش مورد تجا.وز افراد نامعلوم قرار گرفته و تمام عمر را در خیابان به سر برده است. با اعلام حکم دادگاه مبنی بر اعدام ادعا میکند که حق او اعدام نیست.
همچنین گفته بود اگر دستگیر نمیشد ۱۰۰ کودک را از بین میبرد.
بیجه هنگام شلاق خوردن دو بار به زانو افتاد، اما در جریان اجرای حکم خاموش و آرام باقی ماند.
هفت
برگردیم به شماره یک و دو. این هر دو درباره یک نفر است. اولین متن حاصل دید یک خواننده ی صفحه حوادث است و تصویر، تصویر یک قاتل است. یک زن فاسد، روانی و قاتل که بیشک مستحق زندگی نیست. دومی شرحی از زندگی همان فرد است برای مخاطبی که ریشه یابی میکند. فیلم هیولا، هم دید دیگری از زندگی همین زن است. دیدی برای من و شمایی که این بار حق قضاوت به خودمان نداده ایم. این بار فقط میخواهیم بشنویم. فیلم هیولا را ببینید و تعجب کنید که چه ساده به حال همین زن فاسد روانی قاتل خواهید گریست!
هشت
برگردیم به کودکی. وقتی که سراپا تابع هستیم. تابع مادر، پدر، خواهر، برادر، اقوام، همسایه، معلم،.. . ریشه یابی آنچه اکنون بدان عمل میکنیم کار ساده ای نیست. تخصص میخواهد و تجربه. لیکن امروزه بررسیهای روانشناختی همه حاکی از آنند که امروز هر فرد تابعیست از کودکیش. شاید بتوان گفت پایه گذار این تفکر فروید بود. تفکری که هنوز بسیار رایج و حتی در حال پیشرفت است.
مثال: فرض کنید کسی که موادمخدر مصرف میکند. قضاوتهامان قابل حدس است. حالا من میخواهم به اعتبار یک کتاب روانشناسی به شما بگویم که دسته ای از افرادی که معتاد به مصرف موادمخدر هستند، در حقیقت و در ناخودآگاه خود بر این باورند که ایشان حق بهره مندی از زندگی خوب و موفق را ندارند. چرا؟ زیرا مثلا در فلان سن کودکی، وقتی مادربزرگشان میمیرد، میشنوند که پدر میگوید اگر فرزندم مدرسه نبود، میامدم مادرم را به بیمارستان میرساندم و حالا او در جمع ما بود! کودکی که در شش سالگی بر حسب طبیعت این سن بر این باور است که تمام هست و نیست دنیا بواسطه وجود او شکل میگیرد، حالا درمیابد که او متهم ردیف اول مرگ مادربزرگ است. حالا به خلوت کودکی پناه میبرد و به تمام سربازانش اعلام میکند که در جنگ جهانی سوم شکست خورده. مهم آن است که به باور روانشناسان کودک شش ساله این بار گناه را تا همیشه با خود خواهد داشت و دقیقا همین بار گناه است که سبب میشود وقتی میتواند وارد مسیر خوشبختی شود در ناخودآگاه با خود نجوا کند که او لیاقت آن را ندارد و چه روشی بهتر از اعتیاد؟
نه
به باور تحلیلگران وقتی محمد بیجه، مورد هفت، در کودکی مورد تجا.وز قرار میگیرد و بواسطه ناتوانی امکان مبارزه ندارد در حین آنکه مظلوم واقع میشود کاملا موازی با آن، وجه ظالم بودن در درونش شکل میگیرد چرا که در یک زمان چهره ظالمی را میبیند که به بدن مظلوم او یورش بوده. محمد-نوعی که وجه ظالم بودنش در لحظه مغلوب زور بازوی دیگری شده، ظلم را با آزار عروسکهایش، حیوانات خانگی، فحاشی، یا کمی بعدتر با انجام عملی مشابه بر یک مظلوم دیگر بروز خواهد داد. ظلمی که در کودکی بر محمد روا داشته شده، بعلت شرایط خانوادگی و زندگیش همچنان با وی همراه مانده و تا بزرگسالی ادامه میابد و او را سوق میدهد بدین سمت که با دیدن یک کودک، یک مظلوم را مشاهده کند، طعمه را بیابد و حالا آن خشم فرومانده در سالها را بروز دهد.
بدین ترتیب از این یک محمد، هفده محمد بالقوه دیگر زاده خواهد شد.
ده
وجود آلین، غلامرضا، علی اصغر، مجید، محمد و هزاران بیمار دیگر در جامعه، تهدیدیست بر امنیت سایر انسانها و شکی در آن نیست که تا وقتی که خشم و مرض درون این افراد برجاست، تهدید امنیت جامعه نیز پابرجاست.
یازده
مدتها در معاشرت با اعضای انجمن معتادان گمنام بودم. در مرکز که وارد شوید افراد متفاوتی را میبینید. محمد را میبینید که پانزده سال پیش وقتی تنها یک ماه تا مرگ حتمی فاصله داشت از کنار خیابان بلند میشود و میشود محمدی که امروز پس از پانزده سال پاکی ناجی زندگی بیش از هزار نفر بوده است.
فروهر، بنیانگذار این انجمن در ایران ادعا میکند هر جرمی به جز قتل را در بیست و پنج سال دوره اعتیاد خود مرتکب شده بود. فروهر، با راه اندازی انجمن در ایران موفق به نجات هزاران تن، و به تبع آن هزاران خانواده از فساد ناشی از مصرف مواد مخدر شد.
دوازده
ستاره سهیل در ویژه نامه خود به نام «اجرای عدالت» مورخ ۹مرداد ۱۳۷۶، تیتر «خفاش در دادگاه میخندد» را زیر عکس ۹ زن مقتول به چاپ میرساند و در کنار این تیتر در دایره ای مینویسد: «در یک قدمی چوبه دار»
کمی بیشتر شرح میدهم:
خفاش، پرنده ایست خونخوار که زیستن در روشنایی در طبیعت او نیست آنقدر که حتی در حالت طبیعیش باید برعکس بر دیوار بایستد. این پرنده از نوشیدن خون حیوانات اهلی به زندگی خود ادامه میدهد. اهلی آزاری، در طبیعت و ذات اوست و بی این زندگی ممکن نیست.
خفاش شب، نامی بود که برای غلامرضا خوشرو استفاده میشد. انتخاب این نام چنین میرساند که اقدامات نفرت انگیز وی ریشه در ذاتش دارد و مستقل از آموزه های اجتماعیش است! بدین ترتیب اصلاح چنین فردی غیرممکن است!!
خفاش میخندد. کی؟ وقتی که ۹ زن را به قتل رسانده. مثل این میماند که من بیایم اینجا برای شما عکس کودکی خودم را بگذارم که در آن بسیار شیرین خندیده ام و در کنارش عکس مادرم را بگذارم وقتی خیلی عصبانی و آشفته است و به شما بگویم مادرم یک بار به من گفت کاش بدنیا نمیآمدم و بعد هم از شما بخواهم خودتان قضاوت کنید! من در حقیقت از شما قضاوت نخواسته ام، من انگشت در احساساتتان فرو کرده ام! و این تنش است.
در میان تنشی که بر قلب جامعه فرود میآید، این مقاله برای جامعه نویدی به همراه میآورد: در یک قدمی چوبه دار.
بازی ساده ایست: هی مردم، نگاه کنید این عوضی بدقیافه را چه میخندد، آن مادرها و دخترهای مظلوم را هم ببینید، دیدید؟ دیدید؟ جان من دیدید؟ عیب ندارد غصه نخورید، خودمان میکشیمش. یک «یوهاهاهاهاها» هم بگذارد آخرش و خیالمان را راحت کند که همه جا امن و امان است.
یا مثلا کاری که در مورد چهار این پست انجام شد. رییس زندان خواست از محکوم به اعدامش چنان حالی بگیرد که کیف کند!
جنایت در مقابل جنایت
کینه در مقابل کینه
ماهاتما گاندی میگوید: چشم در مقابل چشم، دنیا را کور میکند.
سیزده: نتیجه یک
یک انسان در دنیا وجود دارد که در حال حاضر وجودش برای جامعه مخرب است. این انسان، ذاتا موجود پلیدی نیست، به چند مورد اول که نگاه کنید میبینید در پس این چهره ی پلید «همواره» موجود معصومی وجود داشته که مظلوم واقع شده، منتها تخم خشم درش کاشته شده. همین انسان بظاهر پلید میتواند فروهر باشد که با تربیت و ادامه زندگی ، ناجی زندگی هزارها و میلیونها نفر دیگر باشد. میخواهم بگویم این انسان دیروز مظلوم، امروز پلید و فردا -شاید- قهرمان، حق زندگی دارد. چرا که شاید فردا قهرمان باشد. به مورد دوازده برمیگردم و اشاره میکنم به نتیجه بدست آمده از تحقیقی در ایالات متحده امریکا که میگوید پس از هر حکم علنی اعدام، آمار خشونت در این کشور تا سه ماه افزایش میابد.
و نهایتا در عوض مسکنی که امروزه خیلی ساده در کشورهایی چون کشور ما تجویز میشود و جامعه ای چون جامعه ما و مطبوعاتی چون شماره دوازده بدان دامن میزنند و تشویقش میکنند، مسکنی به نام اعدام، پیشنهاد تفکری متفاوت میدهم.
تفکری برای اصلاح، برای تربیت.
و ادعا میکنم که «حکم اعدام را همیشه میتوان جاری ساخت». امروزه در اکثر کشورها در عوض حکم اعدام، حکم حبس ابد ابلاغ میشود.
اعدام، برای متهم «پایان» است.
برای صاحب دم، ترغیب حس انتقامجویی و «قتل شرعی» است.
برای من و شمای بیننده، حامل «نفرت» است.
چهارده: نتیجه دو
تمام اینها را گفتم چون امروز شهلا جاهد، قاتل احتمالی لاله سحرخیزان به دار آویخته شد.
نه میخواهم بگویم شهلا جاهد قاتل بوده یا نه.
نه میخواهم بگویم عاشق بوده یا نه.
نه میخواهم بعد از یک پست طولانی مستند، با برانگیختن احساسات شما به حرفهای خودم توهین کنم.
فقط میخواهم بگویم اگر شهلا جاهد زنده میماند، شاید همسر و مادر نمونه ای میشد و خانواده ی سلامتی را به جامعه هدیه میداد.
همچنین پسر لاله سحرخیزان هرگز قاتل شرعی یک زن نمیشد.
نیز نفرت و انتقام در میان خانواده سحرخیزان جا باز نمیکرد.
هم سلولیهایش هنوز او را داشتند.
و یادمان نرود که اگر شهلا جاهد قاتل بود، در عوض همان دختربچه سیزده ساله ای هم بود که ناصرمحمدخانی درگیر احساسش کرد، و همان زن دومی که حکم حاکمانمان بودنش را جایز دانستند و همان زن صیغه ای که نگاه تک تک من و شما برش سنگین است و عضو همان جامعه ای که زن را فتنه میداند و نه سال اسیر دادگاهی بود که حق قضاوت داشت و ... آیا فقط او مقصر بوده؟
و یادمان نرود که اگر شهلا جاهد قاتل بود، در عوض همان دختربچه سیزده ساله ای هم بود که ناصرمحمدخانی درگیر احساسش کرد، و همان زن دومی که حکم حاکمانمان بودنش را جایز دانستند و همان زن صیغه ای که نگاه تک تک من و شما برش سنگین است و عضو همان جامعه ای که زن را فتنه میداند و نه سال اسیر دادگاهی بود که حق قضاوت داشت و ... آیا فقط او مقصر بوده؟
سهم ناصرمحمدخانی چه شد؟
سهم پدربزرگ آلین چه شد؟
سهم پدر و مادر بیجه چه شد؟
سهم خانواده معتاد فروهر چه شد؟
سهم آن مرد ناشناس چه شد؟
پانزده
انتظار ندارم بعد از نوشتن این پست جوابی بگیرم مثل اینکه هی فلانی تو که در فلان جایگاه نبودی. چون وقتی پست به اینجایی رسید که حالا شما هم رسیدید، فایل را سیو کردم، یک سیگار مخرب آتش زدم و رفتم کنار پنجره به شهری خیره شدم که در خواب بود و پنجره هایی که در پسشان کرور کرور داستان است. خیلی داستانهای تلخ. دروغ چرا؟ دلم گرفته بود. از واقعیتی که با آن روبرو شده بودم دلم گرفته بود. از به یاد آوردن چهره ی مردی که از چهارسالگی تا سیزده سالگیم مظلوم تجا.وزهای جنسی مکررش شده بودم و از سر ترس -یا هرچه- دم نزده بودم. از کابوسی که از سیزده سالگی تا همیشه با من بوده و هست. از برچسب «کثافت» که در کناره ی همین بلاگ میبینید… دلم از آنچه که بیمارم ساخت و از تمام بیست و پنج سال گذشته، گرفت. از اینکه در تمام طول این پست و در تمام بیست و چهار ساعت گذشته مشغول اندیشه «کثافت»هایی بودم که وجودشان در جامعه غیرقابل اجتناب اما متاسفانه قابل پذیرش هست، دلم گرفت.
من همینجا از وجود کسی دفاع میکنم و تلاش برای زنده ماندن کسی میکنم که نه سال کودکیم را به خاطر بیماریهای روانی حاصل کودکی ناخوشایندش به لجن کشید و سایه ی ترس را تا همیشه برایم به جا گذاشت. من از وجود کسی دفاع میکنم که یک روز پیش از اقدام خودکشی ناموفقم به سراغش رفتم و ناگفته های کودکیم را به او گفتم و شنیدم که میگفت وقتی بچه دار شد، از کرده پیشین خود پشیمان شد. من به کسی حق زندگی میدهم، که باعث لرزه های همین حالای دستهایم است، چرا که توانست با حق زندگی، ازدواج و پدر شدن، بفهمد، پشیمان شود و با هیچ «عاطفه»ی دیگری، بیعاطفگی نکند. من...
پ.ن. این هم مقاله ی خوبیست.
اشتراک در:
نظرات (Atom)