بچه که بودم.. اوه! خیلی پستهای این وبلاگ با همین عبارت شروع شده: «بچه که بودم..» انگار «امروز» تمامش پر شده با «بچه بودن»هایم! و چه بد. روانشناسهایی که اینجا را بخوانند خواهند گفت که هی، دختر، دیروز گذشت، گذشته ها گذشته، امروز را زندگی کن و حرفهایی دیگر از همین قبیل ناممکنات.. خیالی نیست.. میتوانند نخوانند. اصلا نخوانند. روانشناسها که نباید وبلاگ من را بخوانند، چون من، دیروزم، از وبلاگم برمیآید، وقتی مدام مینویسم: «بچه که بودم..» من گذشته ام. و روانشناسها حتما میدانند که گذشته ها، گذشته؛ پس نمیخوانندم.
بچه که بودم، یک دختر خوب و محجوب و آرام بودم. دختری که بهتر از خواهرش بود. مادرم میگفت مدام. و من خیال میکردم گناه میکنم چون بهتر از خواهرم هستم. خیال میکردم گناه میکنم چون میدانستم که در واقع من اصلا بهتر از خواهرم نیستم اما مادرم میگوید هستم. بزرگتر که میشدم باز فکر میکردم به وقتی که بچه بودم و باز که فکرهایم را جمع میکردم میفهمیدم که من بدتر از خواهرم هستم چون مادرم همیشه به اشتباه گفته که من بهتر از خواهرم هستم. بیشتر که فکر کردم فهمیدم که «راستی! مادرم اشتباه میکرد» و این خیلی بد بود که من وقتی بزرگتر شدم فهمیدم مادرم اشتباه میکرده و بعد فهمیدم که من چقدر بدتر از خواهرم هستم چرا که وقتی بچه بودم خیال میکردم مادرم هرگز اشتباه نمیکند.
امشب که باز فکر میکنم و باز نشخوار میکنم و باز استفراغ میکنم، حس میکنم شاید تمام این سالها، بودم برای آنکه دیگران خیال کنند من بهتر از خواهرم هستم و دیگر هیچ. یعنی که من دیگر هیچ چیز دیگری نبودم. انگار فقط بودم که شاخص باشم. معیاری باشم برای بهتر یا بدتر بودن خواهرم. و کمی بیشتر، تمام این سالها که در درونم به وقتی که بچه بودم فکر میکردم، من فقط بودم تا سمبلی باشم از استقامت، آیینه ای از عبرت، دستی برای خودارضایی،.. و خلاصه هر چیزی جز وجودِ خودم. در عوض آنکه خودم را زندگی کنم، تحمل را به آدمها یاد دادم، درد را از آدمها گرفتم، سختی را برایشان ترجمه کردم، لبخند زدم و تجربه را خاک کردم. بعد، در یک صبح زیبای بهاری یا یک شب سرد و سخت زمستانی، چه فرق دارد، وقتی که فکر کردم به روزهای بچگی، فهمیدم که آدمها نیستند، بلکه من هستم تنها در همان حیاطی که بعد از مردن بابا درختها و گلهایش خشکیدند و آدمها باغچه اش را با موزاییک پر کردند و در زمستان همانجا آب جمع شد و یخ زد و من دوازده بار رویش لیز خوردم، چون کسی نبود که دستم را بگیرد با هر بار ایستادن باز لیز خوردم و نهایتا روی زانو راه آمدم تا از گودی حیاط خارج شوم و مادرم زانوان گلی و خیسم را دید و گفت که چقدر بد هستم و من نفهمیدم که چقدر بد، که آیا یعنی از خواهرم بدتر یا بهتر.. بله، فهمیدم که در همان حیاط ایستاده ام و آدمها نیستند.
حتی امشب هم که قلب من یک جوری شد، باز آدمها نیستند و مثل همیشه به راه خودند و من یک چیزی را در قلبم حس میکنم که خوب نیست و از آدمها بدم میآید و میاندیشم به روزهایی که بچه بودم.. هستم.. و گویی.. به واقع، اصلا نیستم. هرگز نبودم. نخواهم بود هم! چرا که از تاریخ تولد من، بسیار گذشته است. گذشته ام.