شاید کسی باورش نشه اما واقعیت این هست که من هنووووووز خواب میبینم. خوابهایی که خیلی خیلی تلخ هستند. خوابهایی که میتونند نه فقط تمام روز، بلکه چندین روز از عمر من رو تسخیر کنند. انگار کاریش هم نمیشه کرد…
همیشه توی خوابهای من بعضیها بد هستند و بعضیها خوب. مامان همیشه آدم بده هست. بارنی اما همیشه خوب هست. آدم نیست، سگه، گاهی هم یه پسربچه، اما خوب هست. شوهر مامان نقشِ خیلی خیلی بدی داره. بابام نیست. بابام هیچوقت تو اینجور خوابها نیست. اون همیشه فقط توی خوابهایی میاد که مخصوص خودش باشن و هیشکی دیگه جز من و خودش رو راه نمیده. دلم براش تنگ شده! بابا حقیقیترین بخش خواب هست، چون نیست! مثل حقیقت، که همیشه بدونِ اون بود.
خوابها فقط خواب هستند که گاهی حالم رو بد میکنند. اما وقتی حالم بد هست، خوابها بهترین بهانه هستند برای یادآوریِ تلخیهای گذشته. برای یادآوری هرچه که بد هست. و مهمتر از این، برای به سخره گرفتنِ تمامِ داشته های امروزم. برای تحقیرِ وجودم و استقلالم. وقتی حالم بد میشه، مثل یک سال پیش میشم وقتی توی دفترخونه نشسته بودم تا عروس بشم. اون روز هم وقت «بله» گفتن، خیلی قاطع و عصبی، فقط گفتم «بله» و کلی کیف کردم که دیگه اونقدر مستقل شدم که مجبور نیستم واسه دوست داشتنِ کسی، به اجبار، جلوی دیگران از مامانم اجازه بگیرم. کیف کردم که دیگه اون بچه ی منزوی و ترسو نیستم. ولی کمی بعدش مامانم آدم بد شد. اراجیف میگفت و عمه ها و عموها، طرف دیگه ی اتاق مسخره ش میکردند و میخندیدند. اونقدر اوضاع فجیع شد که اصلا یادم رفت به خودم ببالم واسه «بله» گفتنِ بی اجازه م. اونقدر غمگین شدم که نیم ساعت بعد، توی پرایدمون، سرمو گذاشتم روی پای همسرم و گریه کردم. فقط گریه کردم.
اون روز، اونجا، آدم بدها بودند، و بابام نبود، مثلِ دیشب، توی خواب، که فقط آدم بدها بودند. گرچه.. گرچه حالا دیگه من کلی مستقل شدم.. اوهوم.. حالا در عوض اینکه رنگ از رخم بپره و منزوی و ترسو بشم، میتونم بشینم توی وبلاگم حرف بزنم، میون حرفهام سیگار بکشم، وقتی نوشته هام رو پابلیش کردم یه زاناکس بخورم و در عوض قایم شدن پشت در اتاق، بشینم همین وسط خونه، با هر یک آهنگ با بلندترین حد صدا، آتیش بزنم به یک نخ دیگه و سپری بکنم یک روز دیگه رو.
همگام با ثانیه شمار ساعتم، زندگیم میگذرد. میگویم زندگی، و اگر دقیقتر بشوم خواهم گفت: اتفاقها. حتی همان «هیچ خبری نیست»ها.
اگر بخواهم صادق باشم ابتدا باید یک داستان کوتاه را بگویم و بعد با خواننده ی وبلاگم برسم به اینجا که هستم و میخواهم از آن بگویم: یک روز یک نفر آزارم داد. آن شب برای آن یک نفر، بهتر بگویم برای فرزند آن یک نفر آرزوی بدی کردم. چند ماه بیشتر نگذشته و فرزند آن یک نفر به آرزوی بدِ من، به نیتِ ناخیرِ من دچار شده و آن یک نفر در عذاب است.
خوشحال شدم. همسرم ترسید از این خشم و سنگدلیِ من. خواهرم تعجب کرد. مادرم باورم نکرد. میگویند: بچه بیگناه است.. این خرسندی در شآن تو نیست.. تهِ دلت غمگین است.. و من مدام خودم را بازرسی میکنم و باز میبینم خوشحالم. توجیهی برای سنگدلیم ندارم اما برای خوشحالیم میخواهم بگویم از اینکه این دنیا «دار مکافات» شده است، خرسندم. هنوز آنقدرها هم عوضی نشده ام که این «از همان دست پس دادن» را صرفا برای دیگران بخواهم، خودم را هم شامل میشود. باور دارم.
حالا که چند ساعتی از خوشحالیهایم گذشته، سردرگم نشسته ام و به حقیقت فکر میکنم. به حقیقتی که نمیدانمش. میدانم که «حسود را هرگز نیاسود» منطقی است، درکش میکنم. میدانم که «خاله زنک»ها زندگیِ پرحسرتی دارند، درکش میکنم. اما اتفاقها.. دلایلشان.. واقعیتشان.. … نه، نمیفهمم.
بازی با یک رخداد بد آغاز میشود. درد میکشید و واکنش نشان میدهید:
اگر صادق و «جوالدوزباز» باشید از خود میپرسید: من چه کردم که مستحق این مصیبتم؟
اگر چلمنگ باشید میگردید به دنبال متهم، توبیخش میکنید، به همه خواهید گفت که «همه چیز» تقصیر اوست. حتی ممکن است آرام بگیرید.. اگر هم که خیلی صبور باشید و مسلمان رو به خدا میکنید و سرافکنده از «گناه»های خود، از او تشکر خواهید کرد که این لطف را به شما کرده و شما را مورد «آزمایش الهی» قرار داده..
نکته اینجاست که بازی تمام نمیشود. شاید رخداد بد رخت برکند اما همگام با ثانیه شمار ساعتهامان، اتفاقها حمله میکنند.. زندگی جریان دارد..
این پست آغاز داشت اما پایان ندارد.. همگام با ثانیه شمار.. من هم مثل یک آدم معمولی صادق و چلمنگ و صبور، گاه خمینی را به باد فحش میگیرم که چرا کشور و پدرم را به نیستی کشاند.. گاه به التماس میگریم و عذر کرده ی بد خود را میطلبم و به دنبال جبرانِ بدکرده هایم رو به آسمان میکنم و اعتراف میکنم که «ظلمت نفسی» و میخواهم از «غیاث المستغیثین» که «قو علی خدمته جوارحی».. و گاهی هم حتی میخندم که خیام، همان خیام سرمستِ خوش مشرب، روزی، جایی، نمیدانم در چه حالی!، گفته:
با فاقه و فقر همقرینم کردی
با درد و فراق همنشینم کردی
این مرتبه ی مقربان ره توست
یارب به چه خدمت اینچنینم کردی
همم… پایان ندارد، هنوز فکر میکنم کدامیک حقیقت دارد؟
حالا که چند ساعتی از خوشحالیهایم گذشته، سردرگم نشسته ام و به حقیقت فکر میکنم. به حقیقتی که نمیدانمش. میدانم که «حسود را هرگز نیاسود» منطقی است، درکش میکنم. میدانم که «خاله زنک»ها زندگیِ پرحسرتی دارند، درکش میکنم. اما اتفاقها.. دلایلشان.. واقعیتشان.. … نه، نمیفهمم.
بازی با یک رخداد بد آغاز میشود. درد میکشید و واکنش نشان میدهید:
اگر صادق و «جوالدوزباز» باشید از خود میپرسید: من چه کردم که مستحق این مصیبتم؟
اگر چلمنگ باشید میگردید به دنبال متهم، توبیخش میکنید، به همه خواهید گفت که «همه چیز» تقصیر اوست. حتی ممکن است آرام بگیرید.. اگر هم که خیلی صبور باشید و مسلمان رو به خدا میکنید و سرافکنده از «گناه»های خود، از او تشکر خواهید کرد که این لطف را به شما کرده و شما را مورد «آزمایش الهی» قرار داده..
نکته اینجاست که بازی تمام نمیشود. شاید رخداد بد رخت برکند اما همگام با ثانیه شمار ساعتهامان، اتفاقها حمله میکنند.. زندگی جریان دارد..
این پست آغاز داشت اما پایان ندارد.. همگام با ثانیه شمار.. من هم مثل یک آدم معمولی صادق و چلمنگ و صبور، گاه خمینی را به باد فحش میگیرم که چرا کشور و پدرم را به نیستی کشاند.. گاه به التماس میگریم و عذر کرده ی بد خود را میطلبم و به دنبال جبرانِ بدکرده هایم رو به آسمان میکنم و اعتراف میکنم که «ظلمت نفسی» و میخواهم از «غیاث المستغیثین» که «قو علی خدمته جوارحی».. و گاهی هم حتی میخندم که خیام، همان خیام سرمستِ خوش مشرب، روزی، جایی، نمیدانم در چه حالی!، گفته:
با فاقه و فقر همقرینم کردی
با درد و فراق همنشینم کردی
این مرتبه ی مقربان ره توست
یارب به چه خدمت اینچنینم کردی
همم… پایان ندارد، هنوز فکر میکنم کدامیک حقیقت دارد؟
امشب
بچه که بودم.. اوه! خیلی پستهای این وبلاگ با همین عبارت شروع شده: «بچه که بودم..» انگار «امروز» تمامش پر شده با «بچه بودن»هایم! و چه بد. روانشناسهایی که اینجا را بخوانند خواهند گفت که هی، دختر، دیروز گذشت، گذشته ها گذشته، امروز را زندگی کن و حرفهایی دیگر از همین قبیل ناممکنات.. خیالی نیست.. میتوانند نخوانند. اصلا نخوانند. روانشناسها که نباید وبلاگ من را بخوانند، چون من، دیروزم، از وبلاگم برمیآید، وقتی مدام مینویسم: «بچه که بودم..» من گذشته ام. و روانشناسها حتما میدانند که گذشته ها، گذشته؛ پس نمیخوانندم.
بچه که بودم، یک دختر خوب و محجوب و آرام بودم. دختری که بهتر از خواهرش بود. مادرم میگفت مدام. و من خیال میکردم گناه میکنم چون بهتر از خواهرم هستم. خیال میکردم گناه میکنم چون میدانستم که در واقع من اصلا بهتر از خواهرم نیستم اما مادرم میگوید هستم. بزرگتر که میشدم باز فکر میکردم به وقتی که بچه بودم و باز که فکرهایم را جمع میکردم میفهمیدم که من بدتر از خواهرم هستم چون مادرم همیشه به اشتباه گفته که من بهتر از خواهرم هستم. بیشتر که فکر کردم فهمیدم که «راستی! مادرم اشتباه میکرد» و این خیلی بد بود که من وقتی بزرگتر شدم فهمیدم مادرم اشتباه میکرده و بعد فهمیدم که من چقدر بدتر از خواهرم هستم چرا که وقتی بچه بودم خیال میکردم مادرم هرگز اشتباه نمیکند.
امشب که باز فکر میکنم و باز نشخوار میکنم و باز استفراغ میکنم، حس میکنم شاید تمام این سالها، بودم برای آنکه دیگران خیال کنند من بهتر از خواهرم هستم و دیگر هیچ. یعنی که من دیگر هیچ چیز دیگری نبودم. انگار فقط بودم که شاخص باشم. معیاری باشم برای بهتر یا بدتر بودن خواهرم. و کمی بیشتر، تمام این سالها که در درونم به وقتی که بچه بودم فکر میکردم، من فقط بودم تا سمبلی باشم از استقامت، آیینه ای از عبرت، دستی برای خودارضایی،.. و خلاصه هر چیزی جز وجودِ خودم. در عوض آنکه خودم را زندگی کنم، تحمل را به آدمها یاد دادم، درد را از آدمها گرفتم، سختی را برایشان ترجمه کردم، لبخند زدم و تجربه را خاک کردم. بعد، در یک صبح زیبای بهاری یا یک شب سرد و سخت زمستانی، چه فرق دارد، وقتی که فکر کردم به روزهای بچگی، فهمیدم که آدمها نیستند، بلکه من هستم تنها در همان حیاطی که بعد از مردن بابا درختها و گلهایش خشکیدند و آدمها باغچه اش را با موزاییک پر کردند و در زمستان همانجا آب جمع شد و یخ زد و من دوازده بار رویش لیز خوردم، چون کسی نبود که دستم را بگیرد با هر بار ایستادن باز لیز خوردم و نهایتا روی زانو راه آمدم تا از گودی حیاط خارج شوم و مادرم زانوان گلی و خیسم را دید و گفت که چقدر بد هستم و من نفهمیدم که چقدر بد، که آیا یعنی از خواهرم بدتر یا بهتر.. بله، فهمیدم که در همان حیاط ایستاده ام و آدمها نیستند.
حتی امشب هم که قلب من یک جوری شد، باز آدمها نیستند و مثل همیشه به راه خودند و من یک چیزی را در قلبم حس میکنم که خوب نیست و از آدمها بدم میآید و میاندیشم به روزهایی که بچه بودم.. هستم.. و گویی.. به واقع، اصلا نیستم. هرگز نبودم. نخواهم بود هم! چرا که از تاریخ تولد من، بسیار گذشته است. گذشته ام.
بچه که بودم، یک دختر خوب و محجوب و آرام بودم. دختری که بهتر از خواهرش بود. مادرم میگفت مدام. و من خیال میکردم گناه میکنم چون بهتر از خواهرم هستم. خیال میکردم گناه میکنم چون میدانستم که در واقع من اصلا بهتر از خواهرم نیستم اما مادرم میگوید هستم. بزرگتر که میشدم باز فکر میکردم به وقتی که بچه بودم و باز که فکرهایم را جمع میکردم میفهمیدم که من بدتر از خواهرم هستم چون مادرم همیشه به اشتباه گفته که من بهتر از خواهرم هستم. بیشتر که فکر کردم فهمیدم که «راستی! مادرم اشتباه میکرد» و این خیلی بد بود که من وقتی بزرگتر شدم فهمیدم مادرم اشتباه میکرده و بعد فهمیدم که من چقدر بدتر از خواهرم هستم چرا که وقتی بچه بودم خیال میکردم مادرم هرگز اشتباه نمیکند.
امشب که باز فکر میکنم و باز نشخوار میکنم و باز استفراغ میکنم، حس میکنم شاید تمام این سالها، بودم برای آنکه دیگران خیال کنند من بهتر از خواهرم هستم و دیگر هیچ. یعنی که من دیگر هیچ چیز دیگری نبودم. انگار فقط بودم که شاخص باشم. معیاری باشم برای بهتر یا بدتر بودن خواهرم. و کمی بیشتر، تمام این سالها که در درونم به وقتی که بچه بودم فکر میکردم، من فقط بودم تا سمبلی باشم از استقامت، آیینه ای از عبرت، دستی برای خودارضایی،.. و خلاصه هر چیزی جز وجودِ خودم. در عوض آنکه خودم را زندگی کنم، تحمل را به آدمها یاد دادم، درد را از آدمها گرفتم، سختی را برایشان ترجمه کردم، لبخند زدم و تجربه را خاک کردم. بعد، در یک صبح زیبای بهاری یا یک شب سرد و سخت زمستانی، چه فرق دارد، وقتی که فکر کردم به روزهای بچگی، فهمیدم که آدمها نیستند، بلکه من هستم تنها در همان حیاطی که بعد از مردن بابا درختها و گلهایش خشکیدند و آدمها باغچه اش را با موزاییک پر کردند و در زمستان همانجا آب جمع شد و یخ زد و من دوازده بار رویش لیز خوردم، چون کسی نبود که دستم را بگیرد با هر بار ایستادن باز لیز خوردم و نهایتا روی زانو راه آمدم تا از گودی حیاط خارج شوم و مادرم زانوان گلی و خیسم را دید و گفت که چقدر بد هستم و من نفهمیدم که چقدر بد، که آیا یعنی از خواهرم بدتر یا بهتر.. بله، فهمیدم که در همان حیاط ایستاده ام و آدمها نیستند.
حتی امشب هم که قلب من یک جوری شد، باز آدمها نیستند و مثل همیشه به راه خودند و من یک چیزی را در قلبم حس میکنم که خوب نیست و از آدمها بدم میآید و میاندیشم به روزهایی که بچه بودم.. هستم.. و گویی.. به واقع، اصلا نیستم. هرگز نبودم. نخواهم بود هم! چرا که از تاریخ تولد من، بسیار گذشته است. گذشته ام.
اشتراک در:
نظرات (Atom)