در کافه پنهان شدم.

من،
در پسِ شیشه‌هایِ چرکینِ این کافه، غبطه میخورم به دخترکِ بیست و چند ساله‌ای، که پیچش زلفهایش، به دستِ پرغیرتِ مادرش، پوشیده میشود از هرز.گیِ چشم غریبه‌ها.
من،
موهایم را از ته میکنم،
من،
غریبه‌ها را آشنا میکنم،
من،
نگاهم را به پرده‌ای اشک پنهان میکنم،
افسوس که من،
همچنان غبطه میخورم!