نوروز 1405

 هنوز خاطرات جنگ دوازده روزه رو ننوشتم که جنگ طولانیتری رخ داد و هنوز ادامه داره..
کمتر از یک ساعت دیگه سال تحویل میشه و 1404 نحس تموم میشه..

دو هفته ست که صدات رو نشنیدم.

اولین نوروزی نیست که از هم دوریم، یک نوروز دیگه رو هم یاد دارم که اومدم دم در ببینمت اما نیومدی بیرون و یه شکلات و یه اسپینر برای عیدی دادم به بابات که بهت بده..

اولین بار نیست که خودت خواستی از هم جدا باشیم

من در غریبانه ترین جا و حال دنیام، تو در خطرناکترین..

من در ترس و افسوس و اضطراب تو ام، فقط تو

آیا زنده میمونی؟ آیا زنده هستی؟ آیا سالم میمونی؟ آیا سالم هستی؟ آسیب روانی جنگ رو چه کنیم؟ کی دوباره میبینمت؟ وقتی جنگ تموم شه و برگردیم ایران آیا میتونم ببینمت؟ آیا دیگه هرگز میتونم ببینمت؟

و بعد از تمام علامت سوالها فقط افسوس و درده که میمونه. چرا اینطور شد؟ چرا سهم تو این شد؟ چرا سهم من این شد؟ 

دانیال

دردم حد نداره مادر. دردم درمون نداره مادر. دردم کم نمیشه. دردم تحمل نمیشه. دردم داره میکشدم. کاش میکشتتم.

مادر از کجای این دلتنگی بگم؟ از کجای این نگرانی بگم؟ از کجای این درد بگم؟

یه روزی اگر اینجا رو خوندی، بدون همه لحظه هایی که ازت دور بودم فقط و فقط و تمام  مدت به یادت بودم. بدون تا ته ته توانم رو کنارت موندم و صرف کردم. بدون بیش از این ازم برنمیومد. بدون برام کاملا ساده ست فدا کردن جونم برای تو. بدون لحظه ای آرام نداشتم بدون تو. بدون جون منی. بدون عزیز منی. بدون دارم از دلتنگیت میمیرم.