بیست و هشت آگوسته، ساعت یازده و نیم شب
نزدیک به سه هفته از مهاجرتم گذشته و اولین شبیه که تو خونه خودم تنهام. ساعات سختی گذشت. اولین مواجهه هام با جدایی از تو و مهاجرت. اولین بخش کتاب داستانت رو برات ضبط کردم و فرستادم. یک ساعت پیش حدودا. آماده میشدم برای خواب که بهم پیام دادی: «ازت متنفرم».
همون لحظه بهت پیام دادم که چرا؟ اما جوابی ندادی. تقریبا میتونم حدس بزنم چه اتفاقی افتاده. دلتنگ شدی. گریه کردی. بابات برات دروغ بافته و به همت ریخته.
از پیامت حالم بد شد. تپش قلب و پنیک. سه تا پیام دادم بلکه ترغیب بشی به حرف زدن اما فایده نداشت. احتمالا تا نیم ساعت دیگه بابات بهم پیام میده و یک مشت دروغ و توهین و تحقیر. باز من پاسخ نمیدم. فردا بهت زنگ میزنم و میگی ببخشید. چهار ساله اوضاع کمابیش همینه و تو هنوز نمیتونی بفهمی کی داره چه کار میکنه.
آرزو میکنم دلت آروم بگیره. آرزو میکنم بتونم طاقت بیارم.