فریبکار

 چند وقت پیش که به قول خودمون قشقرق به پا کرده بودی، از اون حسابیهاش، بهم گفتی قول بده من رو ترک نکنی و قول بده خودت رو نکشی. بهت گفتم بدیهیه که قول میدم من بدون تو نمیتونم زندگی کنم و پرسیدی پس اون یک سال و نیم که نمیومدم پیشت چی؟ گفتم اون یک سال و نیم هزار بار مردم و زنده شدم. گفتم عکسهام هست از بعضی دقایق اون روزها. گفتم برات مینویسم. گفتم همه اون مدت و بعدتر برات نوشتم و مینویسم اما دروغ گفتم. گرچه همیشه دلم میخواست یک جایی برات بنویسم تا بعدتر بدونی اما پسرک، من حتی نمیتونستم بنویسم.

حالا بیا از امشب برات بنویسم. دو اسفند هزار و چهارصد و دو. تقریبا سه سال شده که جدا از هم زندگی میکنیم. حالا دیگه ده ماهی هست تو دو روز و نیم از هفته رو مرتب پیش منی. کم پیش اومده بیشتر، گاهی هم کمتر پیشم اومدی. این هفته از اون هفته هایی بود که زود رفتی. خیلی زود. چهارشنبه عصر به جای پنجشنبه ظهر.

مدتهاست که خیلی ناجور قشقرق میکنی. نزدیک یازده سالته و بدرفتاری و فحش و آسیب.. با مشاور حرف زدیم، همکاری نکردی، بابات بهت قرص میده، با مشاور خودم درباره تو حرف میزنم و گاهی راهنمایی میکنه اما خب.. هنوز میتونی تو صورت فحش بدی و داد بزنی.

کاش فقط همین بود. امروز گریه میکردی و میگفتی از زندگی متنفرم. میگفتی میخوام خودم رو بکشم و هزار بار تکرار کردی. من آروم نوازشت کردم و گفتم چه بد! هیچوقت نمیخواستم بچه م چنین حسی داشته باشه اما تو فریاد میزدی و میگفتی. وسطاش بغلم میکردی و محکم فشارم میدادی. با خودم فکر میکردم شاید برای بغل کردن و جلب توجه چنین میکنی...

قبلش برات گریپ درست کردم. با فوم برای تفنگت. اولش که شروع کردم گفتی خیلی ممنون. تو خیلی مهربونی. هیچ مامانی چنین کاری نمیکنه. با تعجب نگاهت کردم و گفتم این که کاری نیست مامان. دو ساعتی روی تفنگ بود و باهاش بازی کردی بعد وقتی ولو شده بودی خرابش کردی. پاره ش کردی... گفتم نکن اما دیگه کرده بودی و راستش رو بخوای به تخمت هم نبود..

صبحش که برای مدرسه بیدارت کردم غر زدی که گلودرد داری و بیحالی. هرچی بهت اصرار کردم بری گفتی نه. میگفتی یعنی سلامتی من برات مهم نیست؟ مدرسه برات مهمتره؟ گفتم البته که تو برام مهمتری باشه بمون..

عصر بلیط تیاتر گرفته بودم برات. آخه چهارشنبه ها یا استخر میریم یا با مهمون وقت میگذرونیم یا تیاتر میریم. استخر که خیلی سخت جور میشه. مهمونها رو هم که میرنجونی. دوستات ازمون دوری میکنن. شاید چون من تنهام. شاید چون دوریم. شاید چون بابات بهشون چیزی میگه. نمیدونم. دو ساعتی به تیاتر مونده بود که گفتی میخوام برم اونجا! اونجا یعنی پیش بابا. همون که استخر نمیبردت، همون که خیلی زیاد داد و بیداد میکنه، همون که همین امروز باهات قهر کرده بود چون باهاش بد حرف زده بودی، همون که من و تو رو از هم جدا کرد، همون که من رو تا مرگ برد، هزار بار... به دست و پات پیچیدم که بفهمم چی اذیتت میکنه. چرند میگفتی. میگفتی آخه اینجا زیادی سرگرمی دارم! میگفتی با بابا راحتتر مشق مینویسم! میگفتی دلم براش تنگ شده! میگفتی نمیدونم.. 

مثل همیشه، برعکس بابا که نمیذاره به وقت دلتنگی بیای پیش من، گفتم برو و جلوت رو نگرفتم. وقتی رسیده بود جلوی در «ادا»ی ناراحتی در آوردی و گفتی عذاب وجدان دارم، تو ناراحت میشی، اصلا ولش کن نمیرم!!!!

من بهت خندیدم. هم من میدونستم هم تو که تو میخوای بری و میری و این حرفها فقط فریبه، دروغه، کثافته، شکنجه ست، آزاره..

فریبکار دوستداشتنی من