قول میدم

 جانا

پاییز 1402 هست و حالا غم بیشتر شده، امید هم.

قبلتر من بودم و غم نبودن تو حالا من و تو هر دو غصه میخوریم درد میکشیم...

امروز پنجشنبه ست چند ساعتیه که تو رفتی و من ناخوشم از حالِ تو. تلفنت خاموشه و نمیتونم بشنوم صدای گرم و کودکانه ت رو که خیالم کمی آسوده بشه که فراموش کردی، آرام شدی، حواست پرت شده..

هفته ی قشنگی بود، کنار هم، بسیار بسیار دل دادیم و عاشقی کردیم، هم من هم تو و هر شب، دقیقا هر یک شب یک تماس یک آزار یک تنش و تویی که از کوره در میرفتی و فریاد میزدی و فحش میدادی و منی که باز با آغوش باز سعی میکردم آرامت کنم...

نازنین، تو خیلی خیلی خیلی کوچیکی و نمیفهمی و نمیتونی ببینی اون تماسها اون کنترلگری ها و اون عقده گشاییها از عشق پدری نیست بلکه از حس حقارته. و من نمیتونم برات بگم واقعیت رو چون تو خیلی کوچیکی و خیلی شکننده و خیلی لطیف..

پدرت نه فقط مزاحم زندگی ما بلکه مزاحم آسایش و آرامش تو هست و کم کم داری این رو میبینی علیرغم اینکه دوستش داری و بهش وابسته ای و عذاب وجدان داری..

دلبرک مظلومم، بهت گفتم که زمان میگذره و اوضاع بهتر میشه و تو با بغض پرسیدی قول میدی اوضاع بهتر بشه و گفتم قول میدم.

عروسکم قول میدم که دست آدمهای بد از زندگی تو کوتاه بشه، قول میدم تو بزرگ و قوی بشی و از خودت دفاع کنی، قول میدم کنارت باشم گرچه بیمارم، گرچه ناتوانم، گرچه زور و ظلم پابرجاست...

عاشقانه دوستت دارم.