صدای باران روی کانال کولر

بارون واسه پسر یک سال و نیمه‌ی من آبی‌ه که از بالا میریزه پایین. و پاییز یه جوریه که دد باید با کاپشن و کلاه همراه باشه. واسه من سی ساله اما حرفهای دیگه‌ای داره. پسرک هم یک روز سی ساله میشه و کسی چه میدونه اون روز بارونیه سی سالگیش چطور خواهد بود؟!
همه‌ش همینه.. زندگی همینه.. من هم یک روز پیر میشم و شاید اون روز بارونی کهنسالی خیلی خیلی با امروزم فرق داشته باشه اما به یک چیزی باور دارم اون هم اینکه اون روز همه چیز یادمه مثل امروز، امشب که تمام زندگیم جلوی چشممه.
 گاهی بد نیست آدم به اون چیزهایی که از سر گذرونده نگاه کنه و بهشون فکر کنه. تلخ و شیرین مهم نیست، چیزی که جالبه این گذاره.. این همه تغییر.. اگر پنج سال پیش کسی امروز رو واسم تعریف میکرد بهش میخندیدم ولی حالا دارم امروز رو زندگی میکنم!! چقدر همه چیز عجیبه. اتفاقها در زمان مناسب خودشون رخ میدن و میپذیریم..نمیدونم..

گل گندم.. ببینی خیر از این مردم

وسایل سفر را بسته ام. نهار بین راه آماده است. پسرک را حمام برده ام. خوابیده است. پدرش هم. این پست که تمام شود، شستشوی آخرین سری لباسها هم تمام خواهد شد. و در چنین شبی، دقیقا همین امشب به این فکر میرسم که مادر بودن فرصتیست برای پوشش عقده ها یا رویاهایی که آدمی یک روزی در زندگی شاید به آنها میاندیشیده است.
 آدم که مادر میشود این فرصت را پیدا میکند که راوی داستانهایی شود که دلش میخواسته یک روزی آنها را به گوش کسی برساند. همچنین میتواند با صدایش هر چند بد، هر چند ناموزون برای یکی آواز بخواند. آدم میتواند شعر بسراید و با اعتماد به نفس آن را بخواند کسی هم نمیتواند گله کند که این لالای چه بی قافیه است. هیچ کودک یک ساله ای نیست که از مدل مویش گلایه کند یا از لباسی که مادر بی هنری برایش دوخته. به عقیده ی خردسالان، مادرشان بهترین دستپخت دنیا را دارد. هممم..
آدم که مادر میشود عقده ای نمیشود. دست کم تا وقتی که پسرک عقلرس(؟) شود!

من

نزدیک به سه سال‌ است که همسر مردی شده ام. و معنای این جمله اصلا ساده نیست. کما اینکه مشاهده اینکه چه کسی بودم و چه کسی هستم برای خودم هم بسیار جالب و تامل برانگیزست.. و البته که این معنای سنگین تنها به خاطر یک تغییر نقش از دختر به همسر نیست بلکه روایتیست از هر لحظه از زندگی روزمره ام و هر تکه از احساساتی که در درونم جاریست.. نه از کسی که بودم و نه از کسی که هستم، میخواهم از این مهاجرت بگویم. روایتم از تفاوتهاست. نه تحسین و نه تقبیح. تنها روایت میکنم. و در شگفتم!
خدا میداند چند روز است که هوس کرده ام بیایم اینجا بنویسم از سفرم از زندگی دختری که جمعه صبح وقتی از خواب چشم میگشود دست میبرد و پرده ی اتاق را کنار میزد تا آفتاب بر صورتش بتابد و تکه سنگ سیاه از خاکستر را روی شکمش میگذاشت و سیگار ناشتا را آتش میزد و ساعتی چند در اندیشه فرو میرفت و خیالش را میان دود رقصان و گریزان سیگارهای ناشتایی تاب میداد.. به زندگی همسری که از پس پرده ی ضخیم اتاق هم میبیند که آفتاب زده و میفهمد که روز تعطیل است و یادش میاید آخرین پیج روی لپتاپش دستور پخت پنکیک بود دیشب و پس از دو سه بوسه ی صبحگاهی جلدی میرود که مردش را ساده، سورپرایز می کند.. به زندگی مادری که جمعه فرقی با روزهای دیگر ندارد، با غرغرکهای طفلش بیدار میشود و هنوز چشم باز نکرده کنار تخت پسرک است و هنوز لب باز نکرده باید لبخند بزند و آخ عزیزم.. عزیزم.. عزیز دلم..
خدا میداند چند روز است که هوس کرده ام بیایم اینجا بنویسم اما میان افکارم پسرک دستهایش را دراز کرده که آغوشم را میخواهد یا دستهایم را که به کمکش بایستد یا پستانی که با آن آرام گیرد یا شانه ای که بر آن بخوابد یا چمیدانم.. مادرش را خواسته دیگر.. گاهی هم پدرش صدایم میکند و راستش را بخواهید آنقدر خودم را در این کارها غرق کرده ام و آنقدر به این نقشها نیاز دارم که فرصت نشد بیایم از سفرم بنویسم تا امشب.. حالا هم که مینویسم، میخواهم بنویسم، میبینم نوشتن ندارد، دارد اما نمیشود، نوشتن نمیشود! باید زندگی کرد، همسر بودن را مادر بودن و یادش بخیر دختر بودن..