امروز، سراپاي غرق در خشم و نفرت را در فريادهاي يك جوانك، اسير در headset و مستقيم رو به سوي اندام خود، خفه كردم: "اي خدا!دلگيرم ازت"
هيچ عشق، هيچ سرخوشي، هيچ هيجان، هيچ نتوانست همچون اين نفرت، مرا اسير سازد! شگفت انگيز!! منفورترين تو، قادرترين است در برابرت. اين در حاليست كه بسياري عزيزان، نتوانستند حتي براي لحظه اي مرا از آن خود سازند!
امروز، خواب آشفته ي ديشب، نموديست بس گويا از شكست عشق، مهر، لبخند، تلاش، اميد ... و عاطفه، در مقابل نفرت.
كاش مي شد استفراغ كنم، تمام آنچه را كه مرا در هميشه، تهي مي كند، ... صادقانه، تمام آنچه كه ضعف مرا سبب مي شود.
باور كنم كه اين من، منِ بي جان، با ظاهري مزين، نفرتي تا هميشه را با حضور خود، معنا مي كند؟ باور كنم كه تا من باشم، من ناخواسته فدا شده، چون جنگيري كه خود را فدا كرده، نفرت نيز هست؟ مني كه خود را، پيام آور زيبايي مي خواستم؟ باور كنم و روياي عاطفه را پاك كنم يا عاطفه را پاك كنم؟
دستانم بي جان است، برایم شمعی روشن کن...