چه کنم؟


می نویسم




عین سگ می نویسم و حتی publish می کنم اما




اما دریغ




که هرگز آرام نمی شوم.

ولم کن


ساعت 3 شد


باید زودتر 4:30 بشه


باید زودتر برم


باید آزاد شم


باید یه طوری بشه


what the fuck to do????!!!


شرم کنم؟ شرم کنم؟ آیا باید شرم کنم؟


باشه


شرم، شرم، شرم


بعدش چی؟ بعدشو بگو باید چه غلطی کنم؟


شادی!!!


من شاااااااااااااااااادم


وقتی


وقتی


عزیزم، وقتی که غمگین نباشم.

سکوت

به جهنم!
یکی اومدنش از سر مستی پدرنامی و سرسپردگی مادرنامیه، یکی دیگه با هزار و یک آب و تابه.
یکی هرچی ژن توش می بینی گل و بلبله، یکی دیگه ... زکی! خدا بیرون روی داشته، گویا!
اسباب بازی؟ مدرسه؟ هه! می گم بی خبری! دلت خوشه!
و اما کار! یکی می ره می شه معاون تو یکی از کارخونه های باباش، یکی دیگه، در به در دنبال ضامن واسه شاگردیِ یه بی همه چیز.
و خبر نداری از دختر همسایه، که کلهم اجمعین ... استغفرالله.
اینا رو می گم چون می دونم کوری. چون بینایی تو با شماره مناطق شهرداری نسبت عکس داره!
دیدی توفیلما آخرش یه خانوم روشنفکر خوشگل لیموزین سوار با فرهنگ با این آقا تصادف می کنه و دی دا را دا رام دی ریم دارام؟ اینجا قضیه یه کوچولو فرق می کنه: به فرض محال که یارو همه سکانسهای بالا رو پیچونده، حالا سر 25 سالگی، از اونچه که تحمل کرده به افسردگی پیش رونده با علائمی چون سردردهای مرگ آور، تهوعهای ناگهانی، کلافگیهای بی وقت، ... و یک پایان، به انتخاب خود، دچار خواهد شد!
بعد می گه عصبی نشو! آخه عوضی! تو به راست کردگی دچار می شی و اون بدبخت به افسردگی!
و تو خیلی بیشرفی که ادعا می کنی که: "خودش می تونه درست تصمیم بگیره" "درست عمل کنه" " بسازه"
د آخه ...! اون که مثه تو باباش وزیر دولت(منهای نهمیش) نبوده که باشعور بار بیاد! واقعا فکر می کنی از کجا می خواسته "شعور کسب کند"؟ از بابای دختر فروشش؟ یا از مامان ...؟ لابد از توله های همسایه تو دورقوزآباد؟ از تحصیلِ نکرده؟ یا...یا از تو که حتی از دیدنش، چندشت می شه؟!
ای ...
ای ...
آخه بهت چی بگم که آروم بگیرم لعنتی؟؟؟؟؟
باشه، هیچی، تو به حال خود و مال خود، اونم به فال خود. اما آخه واسه چی یه جا؟ بابا، من حرفم اینه: کدوم باری تعالی سادیسمی اومد گفت من و تو باید یه جا باشیم؟ آقا، این خدا نمی تونه بی تفاوت، سیستمو هندل کنه، خوب خبر مرگش نکنه! کی زورش کرده بود که این دنیا رو بسازه؟
آره، همه حرفم همینه...
آخه می دونی ... من ... زود ... خیلی زود ... گریم می گیره ...
وقتی چشمای پرحسرت رو می بینم.
وقتی عرق شرم رو رو پیشونی یه بیگناه می بینم.
وقتی یه بیمار روانی رو می بینم.
وقتی یه افلیج رو می بینم.
وقتی خودمو می بینم.
وقتی تو رو می بینم.
امروز، از وجود خودم استفراغم میگرفت؛ پس از تمام توهای دور و برم پرسیدم و از جوابهایی که گرفتم، تصمیم گرفتم بالا بیارم:
تمام آنچه را که دیده و شنیده بودم.
تمام آنچه را که قسمت خدادادی بود.
تمام آنچه را که گفتنش روا نبود.
تمام آنچه را که مرا ساخته بود.
تمام آنچه که ...
و این بار به روی تو، درست به روی تمام وجود کورت بالا خواهم آورد، چرا که بارها گفتم و نشنیدی...... - عاطفه
عده ای سراسیمه به سویم شتافتند:
عاطفه جان، چی شده عزیزم؟ اتفاقی افتاده؟ با حامد دعوات شده؟ سر کار؟ دانشگاه؟ مشکلی داری بگو! اصلا امشب بیا خونه ما، به خدا بچه ها خوشحال می شن ببیننت ... باشه عزیزم هر جور راحتی فقط تو رو خدا به چیزای بد فکر نکن دوباره سرت درد می گیره، فدات شم ..
ای مرده شور!
عده ای دیگر، ترجیح دادند نشنوند! سکوت کرده و این بار، استثنائا، به آرامی از کنارم گذشتند ... آنها نفهمیدند که چقدر بی خطر بودم.هه!
یکی گفت: بدبخت آمده تا خوشبخت بداند که خوشبخت است.
Ok خفه می شم.
یکی حرفمو تکرار کرد و دیگری پرسید: این سواله؟
نه عزیزم، تو راحت باش.
عده ای گفتند: من هم مثه تو، اما گشتیم نبود و نگرد نیست.
زحمت کشیدید.
حرف مفت زیاد بود: این به فکر آدم بستگی داره، بستگی داره ...، بستگی داره ...،
بستگی داره!
عزیزی گفت: دنیا به جز بازی نیست.
ممنون که هستی
آه از آنهایی که می گفتند: اسرار ازلی وجود دارد که نباید دانست.
آه از آنها!
چه خوب که یکی گفت لااقل گفت: می فهمم.
اوه اوه اوه از اون تریپای فیلم secret.
آه عزیزم ممنون که ازم خواستی اشکهامو پاک کنم، آخه پوستمو می سوزوند ولی ای کاش ای کاش به قول یکی، خدا می مرد و یک مادر از همه چی پرستاری می کرد.

فعلا اینو بذار به حساب

یعنی خیلی کلی اگه بخوام بگم...



خیلی جدی و بی آب و تاب...



خیلی اساسی و منطقی...



بی هیچ کم و کاست...




خداییش از وجودت و بودن باهات لذت میبرم لیلی جونم *: